هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
72
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
همانگونه كه تو دوست دارى . گفت : او را به من نشان دهيد تا ببينمش . او را به نزد پيامبر بردند . وى به پيامبر گفت : اى رسول خدا هر مصيبتى با بودن تو ناچيز است . عايشه نيز او را ملاقات كرد و پرسيد چه خبر ؟ وى او را آگاه كرد . سپس پرسيد : اينان كه با خود مىبرى كيستند ؟ گفت : پسرانم هستند كه به سوى گور مىبرم . كسى كه در تاريخ اسلام پژوهش كند نمونههاى ديگرى نيز از اين مرتبهء بلند ، در ميان زنان مؤمن و مجاهد راه خدا و مصلحت اسلام خواهد يافت . ( 1 ) هنگامى كه مردم از دفن كشتگان خويش آسوده شدند ، پيامبر ( ص ) فرمود : چه كسى از سعد بن ربيع خبر مىگيرد كه در ميان مردگان است يا در ميان زندگان ؟ مردى از انصار گفت : من از او براى شما خبر مىآورم ، و رفته در پى او گشت و او را درحالىكه آخرين رمق برايش مانده بود در ميان كشتگان يافت . به وى گفت : پيامبر به من فرمان داد به دنبال تو بگردم و برايش خبر ببرم كه تو در ميان زندگانى يا در ميان مردگان . گفت : من از جملهء مردگانم ، سلام مرا به پيامبر برسان و به او بگو سعد بن ربيع مىگويد خداوند به تو از جانب ما بهترين پاداشى را كه به پيامبرى از جانب امتش داده عطا كند . از قول من به مسلمانان سلام برسان و بگو سعد بن ربيع به شما پيام مىدهد كه شما در پيشگاه خدا هيچ عذرى نداريد اگر درحالىكه در ميان شما چشمى هست كه مىگردد ، كوچكترين آسيبى به پيامبر برسد . سپس نفسى برآورد و خون از دهانش بيرون زد و جان سپرد ، خدايش رحمت كند . مرد انصارى به نزد پيامبر ( ص ) بازگشت و داستان سعد را بازگفت . پيامبر فرمود : خداوند سعد را رحمت كند ، وقتى زنده بود ما را يارى كرد و به هنگام مرگ دربارهء ما سفارش نمود . ( 2 ) سپس پيامبر فرمود چه كسى از عمويم حمزه خبر دارد . حارث بن صمه گفت : اى رسول خدا من جايش را مىدانم ، آنگاه بر سر او آمد و او را در آن حالى يافت كه هند ملعون رهايش كرده بود . دلش نيامد به نزد پيامبر بازگردد و حالت حمزه را بگويد . پيامبر باز رو به على ( ع ) نمود و فرمود :