هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
427
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
عمر بن خطاب روايت كرده ، بطور مختصر اينست : عمر مىگويد چون پيامبر وفات يافت انصار با ما راه مخالفت در پيش گرفتند و با بزرگانشان در سقيفهء بنى ساعده گرد آمدند . على بن أبي طالب و زبير بن عوام و همراهان ايشان نيز از همراهى با ما بازايستادند و مهاجران به گرد ابو بكر جمع شدند . من به ابو بكر گفتم ما را به نزد برادرانمان گروه انصار ببر ، آنگاه به قصد ايشان به راه افتاديم تا آنكه با دو مرد شايسته از ايشان ديدار كرديم . آن دو آنچه را كه انصار در صدد انجامش بودند براى ما بازگو كردند . « 1 » ( 1 ) عمر بن خطاب مىگويد : آن دو مرد گفتند اى گروه مهاجران چرا به نزد ايشان نمىرويد تا كار خود را سامان دهيد ؟ عمر بن خطاب مىگويد : به ايشان گفتم به خدا سوگند به نزدشان مىرويم ، و رفتيم تا در سقيفهء بنى ساعده به ايشان پيوستيم . در ميان ايشان مردى بود كه جامهاى به خود پيچيده بود . پرسيدم : اين كيست ؟ گفتند : اين سعد بن عباده است . ( 2 ) چون نشستيم خطيب ايشان برخاست ، نخست خدا را آنگونه كه شايسته بود ستود و سپس گفت : ما ياران خدا و لشكر اسلام هستيم ، و شما اى مهاجران گروهى از مائيد . گروهى از شما به راه افتاده مىخواهند ما را از اصلمان دور سازند و به ناحق حكومت را از ما بگيرند . عمر بن خطاب ادامه مىدهد : هنگامى كه سخنران ايشان خاموش شد من خواستم سخن بگويم . پيش خود مطلبى را آماده كرده آن را پسنديده بودم و مىخواستم در پيش ابو بكر بيان كنم ، و تا حدّى با او مدارا مىكردم . در اين هنگام ابو بكر گفت : اى عمر آرام باش . من نخواستم او را خشمگين سازم . آنگاه ابو بكر به سخن پرداخت . او از من داناتر و با وقارتر بود . به خدا سوگند از
--> ( 1 ) - آن دو ، معن بن عدى و عويم بن ساعده ، و آنگونه كه در شرح نهج البلاغه از واقدى نقل شده از همدستان ابو بكر بودند . روايت واقدى تصريح مىكند كه معن بن عدى ، ابو بكر و عمر و همراهان آن دو را با شتاب به سوى سقيفه مىكشاند تا پيش از آنكه بيعت براى سعد بن عباده انجام گيرد به آنجا برسند .