هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
409
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
من از ميان شما نزديك شد . پس هر كه من تازيانه به پشت او زدهام اينك اين پشت من ، براى خود از آن تقاص كند . هر كه از او مالى گرفتهام اينك مال من ، از آن برگيرد . كسى نگويد من از دشمنى پيامبر مىترسم ، زيرا كينهتوزى در سرشت و مرتبهء من نيست . آگاه باشيد كه محبوبترين شما نزد من كسى است كه اگر حقى دارد از من بازستاند يا مرا حلال كند ، تا من در حالى خدا را ديدار كنم كه جانم خوش و سبكبار باشد . من مىدانم كه اين براى من حاصل نمىشود مگر آنكه بارها در ميان شما بايستم و اين درخواست را تكرار كنم » . ( 1 ) سپس فرود آمد و نماز ظهر را بجا آورد و بار ديگر به منبر بازگشت و سخن نخستين را تكرار نمود . مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا من سه درهم پيش شما دارم . فرمود : من سخن گويندهاى را دروغ نمىشمارم و از او سوگند نمىخواهم . سپس فرمود : اى فضل آن پول را به او بده . و ادامه داد : هر كس از چيزى بر خود مىترسد بگويد تا من برايش دعا كنم . مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا ، من دروغگو و بد دهن و پرخوابم . پيامبر گفت : خداوندا به او راستگوئى و شايستگى روزى نماى و آنگاه كه مىخواهد خواب را از او ببر . مرد ديگرى برخاست و عيوبش را براى پيامبر برشمرد . عمر بن خطاب به او گفت : اى مرد تو كه خودت را رسوا كردى . پيامبر ( ص ) فرمود : اى پسر خطاب ، رسوائى دنيا از رسوائى آخرت آسانتر است . ( 2 ) طبرى از ارقم بن شرحبيل روايت نموده كه گفت : از ابن عباس پرسيدم آيا پيامبر به كسى وصيت نمود ؟ گفت : نه . گفتم : چگونه اينطور شد ؟ گفت : پيامبر ( ص ) فرمود به سراغ على بفرستيد و او را بخواهيد . عايشه گفت كاش به سراغ ابو بكر بفرستى ، و حفصه گفت كاش به سراغ عمر بفرستى ، و هر سه نزد پيامبر گرد آمدند . پيامبر كه چنين ديد فرمود : برويد اگر به شما نيازى داشتم به دنبالتان مىفرستم . بلال در هنگام دميدن سپيده و در حالى كه بيمارى شدت گرفته بود