هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
410
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
بنزد پيامبر آمد و آواز داد : الصلاة ، خدا شما را رحمت كند . در اينجا روايات اختلاف پيدا مىكند . ( 1 ) طبرى از عايشه روايت مىكند كه پيامبر فرمود : به ابو بكر بگوئيد با مردم نماز بگزارد . عايشه به آن حضرت گفت : ابو بكر مردى نازكدل است . پيامبر سخن خود را تكرار نمود و او نيز بار ديگر پاسخ خود را تكرار نمود . پيامبر خشمگين شد و فرمود : شما همان زنانيد كه با يوسف چنان كردند . سپس در حالى كه به دو تن تكيه داده بود و پاهايش بر زمين كشيده مىشد بيرون رفت و ابو بكر را ديد كه نماز مىگزارد . ابو بكر خواست عقب برود ، ولى پيامبر به او اشاره نمود كه در جايش باقى بماند . ابو بكر در جاى خود ماند و پيامبر در كنار او نشست . ابو بكر به نماز پيامبر نماز مىخواند و مردم به نماز ابو بكر نماز مىكردند . ( 2 ) در حالى كه روايت ابن هشام در سيرهاش مدعى است هنگامى كه بلال پيامبر را براى نماز گزاردن با مردم دعوت نمود ، پيامبر فرمود : بگوئيد يك نفر با مردم نماز بگزارد . عبد الله بن زمعه بيرون رفت و عمر بن خطاب را در راه ديد . به او گفت برخيز و با مردم نماز بگزار . به تعبير او ابو بكر در آن هنگام حضور نداشت . چون عمر تكبير گفت پيامبر صداى او را شنيد و به سراغ ابو بكر فرستاد . ابو بكر آمد و پس از آنكه عمر نمازش را تمام كرد با مردم نماز گزارد . ( 3 ) مفيد در ارشاد از يكى از اهل بيت روايت مىكند كه فرمود : هنگامى كه پيامبر را براى نماز خواستند ، فرمود : يكى از خود مردم با ايشان نماز بگزارد ، زيرا من حالم مساعد نيست . عايشه گفت به ابو بكر بگوئيد ، و حفصه گفت به عمر بگوئيد . پيامبر ( ص ) به آن دو فرمود : دست برداريد شما همان زنانيد كه با يوسف چنان كردند . و خود براى انجام نماز برخاست ، ولى از ضعف نمىتوانست به تنهائى بر زمين بايستد . از اينرو دست على و فضل بن عباس را گرفت و به آن دو تكيه داد ، و درحالىكه پاهايش به روى زمين كشيده مىشد بسوى مسجد رفت . چون وارد شد ابو بكر را ديد كه به سوى محراب رفته ، به او اشاره فرمود كه از آنجا كنار برود .