هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
408
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
منزلت آزادشدگان را بالا ببرد و ابهت و شوكت كسانى را كه تنها بر اساس اينكه پيامبر ايشان را به خود نزديك نموده و بخاطر مصالح برتر اسلام از برخى از رفتارهاشان چشم مىپوشيد خود را بزرگ داشته تلاش داشتند از ديگر مردم متمايز باشند ، متزلزل سازد . ( 1 ) در مورد خطر منافقان براى مدينه در نبود سپاه نيز ، اگر پيامبر بخاطر بودن على و ديگر صحابه و بنى هاشم از اين جهت مطمئن نبود ، امكان نداشت كه به سپاه فرمان حركت به سوى مقصدش را بدهد . بهر صورت از عايشه نقل شده كه بيمارى پيامبر ( ص ) سختتر شد . آن حضرت كه در خانهء ميمونه بود زنانش را خواست و از آنها اجازه خواست در خانهء من از وى پرستارى شود . زنانش با او موافقت كردند و آن حضرت درحالىكه دو مرد از خاندانش او را در ميان گرفته بودند - فضل بن عباس و مردى ديگر - و دستارى بر سر بسته و پاهايش را بر زمين مىكشيد وارد خانهء وى گرديد . ( 2 ) طبرى در تاريخش و ديگران از عبيد الله بن عبد الله عتبه روايت كردهاند كه گفت : به عبد الله بن عباس اين حديث را حكايت كردم . وى گفت : آيا مىدانى آن مرد ديگر كه بود ؟ گفتم : نه . گفت : او على بن أبي طالب بود ، ولى عايشه تا آنجا كه مىتوانست نمىخواست ياد خوبى از على ( ع ) كرده باشد . چون بيمارى شدت يافت ، پيامبر فرمود : هفت دلو آب از چاههاى گوناگون بر من بريزيد ، تا به ميان مردم بروم و با ايشان ديدار كنم . عايشه گفت : او را در لگنى كه از آن حفصه بود نشانده و آب را بر او ريختيم تا آنكه با دستش اشاره كرد كه بس است ، بس است . ( 3 ) از عطاء از فضل بن عباس نقل شده كه گفت : به نزد رسول خدا رفتم و او را در تب سختى يافتم . آن حضرت دستار به سر بسته بود . فرمود دست مرا بگير . من دست پيامبر را گرفتم تا آنكه بر منبر قرار گرفت . سپس فرمود : مردم را خبر كن . من بانگ زدم و مردم را خبر كردم تا آنان به نزد وى گرد آمدند . پيامبر فرمود : « اى مردم خداى را ستايش مىكنم ، زمان غيبت