هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

300

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

خواب اندكى از آن نتيجه را نيز نمىديدند . پس از بازگشت و جنگ سخت مسلمانان ، ترس و وحشت در صفوف مشركان رخنه كرد و هر كس راهى براى نجات خود مىجست . زيرا يقين كرده بودند كه ايستادگى سودى ندارد و ايشان تا آخرين نفر در معرض نابودى هستند . اين بود كه ميدان جنگ گسيخته شد و ايشان در حالى كه زنان و فرزندان و اموالشان را بدست مسلمانان رها كرده بودند پاى به گريز نهادند . ( 1 ) در همان هنگام كه مسلمانان بر لشكرهاى گريزان مشركان حمله مىبردند ربيعة بن رفيع سلمى ، دريد بن صمه آن پيرمرد كهنسال را يافت كه در كجاوه‌اى بر روى شترى قرار داشت . هنگامى كه ربيعة بن رفيع او را يافت پيش از آنكه پردهء كجاوه را بردارد گمان كرد زنى از اشراف هوازن در آن است ، ولى هنگامى كه شتر را خواباند ديد پيرمردى فرتوت است . پرسيد تو كيستى ؟ گفت : من دريد بن صمه‌ام ، از من چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم ترا بكشم ، آنگاه با شمشير ضربه‌اى به وى زد كه كارى از پيش نبرد . دريد به او گفت : مادرت تو را به سلاح بدى مجهز كرده است ، شمشير مرا از پشت بارهايم بردار و با آن مرا بزن و بالاتر از استخوانهاى گردن و پائين‌تر از مخچه را بزن ، زيرا من مردان را اين گونه مىكشتم . و چون به نزد مادرت رفتى بگو دريد بن صمه را كشته‌اى . چه بسيار روزها كه من مادران شما را بهره‌مند ساختم . ربيعه او را كشت و چون به نزد مادرش بازگشت و او را از سخنان دريد آگاه كرد ، وى گفت : به خدا سوگند او سه تن از مادرهاى تو را در يك بامداد آزاد كرد ، من و مادرم و مادر پدرت را . ( 2 ) مسلمانان ، هوازن را تا اوطاس تعقيب كردند و در آنجا شكست سختى به ايشان دادند و زنانى را كه ايشان با خود آورده بود اسير ساختند ، بگونه‌اى كه شمار اسيران به شش هزار تن رسيد . و چون غنيمتها را شمردند ، بيست و دو هزار شتر و چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقيهء نقره و كالاهاى ديگر بود كه ايشان با خود آورده بودند . شيماء دختر حارث بن عبد الله بن عبد العزى خواهر شيرى پيامبر نيز در