هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

301

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

ميان اسيران بود . وى به مسلمانان گفت : به خدا من خواهر شيرى رهبر شما هستم . او را نيز به نزد پيامبر ( ص ) آوردند . شيما چون پيامبر را ديد گفت : اى رسول خدا من خواهر شيرى تو هستم . پيامبر آنگونه كه طبرى نقل كرده از وى پرسيد : نشانهء درستى سخن تو چيست ؟ گفت : گازى است كه تو هنگامى كه من تو را گرفته بودم از پشتم گرفتى . پيامبر چون او را شناخت برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را بر آن نشاند ، و به وى فرمود : اگر دوست دارى با احترام و ارجمند نزد من بمان ، و اگر دوست دارى نيازهايت را بر آورم و به نزد قومت بازگرد . گفت : مرا از لطفت بهره‌مند ساز و به نزد قومم بازگردان . پيامبر نيز به وى بخشش نمود و او را با احترام و گراميداشت به عشيره‌اش بازگرداند . ( 1 ) آنگاه اسيران و اموال را در يك جا گرد آورد و بديل بن ورقاء و گروهى از مسلمانان را به نگهبانى آن گماشت و به ايشان فرمان داد آنها را به جعرانه ببرند و از آنها مواظبت كنند تا او از جنگ با دشمن و محاصرهء طائف بازگردد ، زيرا مالك بن عوف به همراه ثقيف به طائف گريخته بود . پيامبر به اصحابش فرمان داد به سوى طائف بروند تا اهل آن را محاصره كنند ، بدين اميد كه ساكنان آن اسلام بياورند . طائف شهرى داراى حصار و دروازه‌هائى بود كه بر روى شهر بسته مىشد . ساكنان آن نيز با فنون جنگ آشنا بوده ، ثروت فراوان به ايشان امكان مىداد استوارترين حصارها و دژها را براى آن بنا كنند . ( 2 ) مسلمانان در راه طائف در جائى بنام « ليه » به قلعهء مالك بن عوف برخورده آن را ويران كردند ، و در محلى بنام نخب پيامبر با همراهانش در كنار درختى بنام « صاره » فرود آمدند . در كنار آن درخت ديوارى بود از آن مردى از ثقيف . پيامبر به سراغ او فرستاد كه يا بيرون بيا و يا ديوارت را ويران مىكنيم . چون از بيرون آمدن خوددارى كرد پيامبر فرمان داد آن را ويران كنند . رسول خدا همچنان رفت تا در نزديكى طائف فرود آمد . آنگاه اصحابش را گرد آورد تا در آنچه بايد بكنند بينديشند ، ولى ثقيف