هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
289
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
« زن گفت بيا با هم سخن بگوئيم گفتم نه ، خداوند و اسلام از تو بازمىدارد . اگر محمد و يارانش را در روز فتح كه بتها شكسته مىشدند ديده بودى مىديدى كه دين خدا در ميان ما تابان شده و شرك چهرهء تيرهاش را مىپوشاند » . ( 1 ) در طبقات ابن سعد و ديگر نوشتهها در سيره آمده است كه پيامبر پانزده روز در مكه ماند . در طى آن كارهاى مكه را سامان داد و اهل آن را با دين آشنا ساخت . عتاب بن أسيد را كارگزار خود در آن قرار داد و معاذ بن جبل را به كار آموختن سنن اسلامى و فقه به ايشان گماشت . ( 2 ) حركت خالد بن وليد به سوى بنى جذيمه به نظر مىرسد حركت خالد بن وليد به سوى بنى جذيمه براى دعوت آنان به اسلام و در زمانى بوده است كه پيامبر هنوز در مكه حضور داشت . پيامبر او را به همراه گروهى از مسلمانان كه گفتهاند سيصد و پنجاه نفر از انصار و مهاجران بودند روانه نمود . عبد الرحمن بن عوف و بنى سليم نيز در ميان ايشان بودند . آنان رفتند تا به آب بنى جذيمه رسيدند . بنى جذيمه در جاهليت زنى از بنى مغيره و نيز عوف پدر عبد الرحمن بن عوف وفا كه بن مغيره را به قتل رسانده بودند . آن دو از سفرى تجارى به يمن بازمىگشتند و بعنوان ميهمان در ميان بنى جذيمه فرود آمدند . بنى جذيمه آن دو را كشتند . عبد الرحمن كه همراه پدرش بود قاتل پدرش را كشت . چون مكه فتح گرديد و پيامبر آن گروه را به فرماندهى خالد بن وليد به سوى ايشان فرستاد با سلاح به پيشباز او آمدند . خالد به ايشان گفت : سلاح را زمين بگذاريد كه مردم اسلام آوردهاند . ( 3 ) مردى از جذيمه بنام جحدم گفت : اى بنى جذيمه واى بر شما ، او خالد بن وليد است . به خدا پس از سلاح به زمين نهادن چيزى جز اسارت و پس از اسارت چيزى جز زدن گردنها نيست . به خدا سوگند من سلاح خود