هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
290
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
را هرگز به زمين نمىگذارم . گروهى از مردان قومش او را در ميان گرفته گفتند : اى جحدم آيا مىخواهى خون ما را بريزى ؟ مردم اسلام آورده و سلاح بر زمين نهادهاند . جنگ پايان يافته و مردم در امانند . آن قدر گفتند تا او سلاح بر زمين گذارد . چون سلاح فرو نهادند ، خالد بن وليد فرمان داد آنها را بستند . سپس برويشان تيغ كشيد و گروهى از ايشان را كشت . ( 1 ) هنگامى كه خبر اين واقعه به پيامبر رسيد دستها را به آسمان برداشت و گفت : خداوندا من از آنچه خالد بن وليد انجام داد به سوى تو بيزارى مىجويم آنگاه چنان كه در روايت ابن اسحاق و ديگران آمده على بن أبي طالب را خواست و فرمود : اى على به سوى اين قوم برو و در كارشان بنگر و امور جاهليت را زير پاهايت بگذار . على ( ع ) به همراه اموالى كه پيامبر در اختيارش نهاده بود به راه افتاد . چون به بنى جذيمه رسيد ، خونبهاى كشتگان و اموالى را كه از ميان رفته بود به ايشان پرداخت ، سپس فرمود : آيا خون يا مال ديگرى از حق شما مانده است ؟ گفتند : نه ، على اموالى را هم كه باقى مانده بود احتياطا بخاطر آنچه كه او يا ايشان ممكن است ندانسته باشند به ايشان داد . سپس به نزد پيامبر بازگشت و او را از آنچه كرده بود آگاه ساخت . پيامبر فرمود : كار صحيح و خوبى كردى . سپس برخاست و رو به قبله كرد دستهايش را برهنه كرد و سه بار گفت : خداوندا من از كردهء خالد به درگاه تو بيزارى مىجويم . ( 2 ) در تاريخ طبرى و سيرهء ابن هشام آمده كه ميان عبد الرحمن بن عوف و خالد بن وليد ستيزه در گرفت . عبد الرحمن گفت تو به روش جاهليت عمل كردى . خالد گفت : من انتقام پدر ترا گرفتم . عبد الرحمن گفت دروغ مىگوئى ، من خود قاتل پدرم را در آن روز كشتم . تو انتقام عمويت فاكه بن مغيره را گرفتى . نزديك بود كار ميان آن دو بالا بگيرد . چون خبر به پيامبر ( ص ) رسيد فرمود : خداوندا من از كردهء خالد به درگاه تو بيزارى مىجويم . سپس على را روانه كرد و اموالى به او داد كه ما كار او را يادآور شديم .