هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

288

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

سخن من كشته شود خانوادهء مقتول در يكى از دو كار اختيار دارند . اگر خواستند خون قاتل را بريزند و اگر خواستند خونبهاى مقبول را بگيرند . » آنگاه خون بهاى مرد كشته شده را پرداخت . ( 1 ) برخوردها و رفتارهاى پيامبر نسبت به مكه و اهل آن كه بزرگداشت و تقديس مكه و عطوفت و گذشت و آسان‌گيرى فراگيرى كه سخت‌ترين دشمنان او را نيز در برمىگرفت از آن پديدار بود ، در نظر قريش بزرگ آمد . دلهاشان به او گرائيد و به اسلام روىآور شدند . به يكديگر مىگفتند : هر كس به خدا و سراى ديگر ايمان دارد ، در خانه‌اش بتى باقى نگذارده آن را بشكند . بزرگان مكه و پيروانشان اسلام آوردند و كلمهء خدا در همه جاى آن برتر شد و خداوند بر پيامبرش چنين نازل فرمود : « إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً » ( نصر / 3 - 1 ) ( آنگاه كه يارى خدا و گشايش فرا رسيد ، و مردم را كه گروه گروه به دين خدا در مىآيند ديدى . پس پروردگارت را با ستايش منزّه بشمار و از او آمرزش خواه كه او توبه‌پذير است . ) ( 2 ) ابن هشام در سيره‌اش حكايت مىكند همان هنگام كه پيامبر پس از فتح مكه خانه را طواف مىكرد ، فضالة بن عمير بن ملوح ليثى به سوى آن حضرت آمد و با خود دربارهء كشتن آن حضرت سخن گفت . چون به پيامبر نزديك شد پيامبر ( ص ) به او فرمود : آيا تو فضاله‌اى ؟ گفت : آرى اى رسول خدا . فرمود : با خود چه گفتى ؟ گفت : هيچ چيز ، خدا را ياد مىكردم . پيامبر خنديد . آنگاه فرمود : از خدا آمرزش بخواه و دستش را بر سينهء من نهاد كه دلم آرام گرفت . ابن هشام در سيرهء خود افزوده كه فضاله مىگفت : به خدا سوگند هنوز پيامبر دست از سينهء من برنداشته بود كه هيچ‌كس از بندگان خدا در نزد من محبوبتر از او نبود سپس به نزد خانواده‌ام بازگشتم . در راه به زنى برخوردم كه پيشتر با او سخن مىگفتم . گفت بيا با هم سخن بگوئيم . گفتم : ديگر نه ، و اين شعر را خواندم :