هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

286

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

مىگذاريم . و چون فرمود : و دزدى نكنيد ، گفت : ابو سفيان مردى خسيس است و به اندازهء كافى براى من و براى فرزندم به من نمىدهد و من گاهى بىآنكه بداند از مالش بر مىدارم . پيامبر فرمود : تو هند هستى ؟ گفت : آرى من هندم ، از آنچه گذشته است درگذر ، خداوند از تو درگذرد . پيامبر فرمود : به اندازهء نياز خود و فرزندت با روشى پسنديده از مال او برگير و چون فرمود و زنا ندهيد گفت : اى رسول خدا آيا زن آزاد زنا مىدهد ؟ مردى از قريش كه بنا به برخى از سيره‌ها پيش از اسلام با وى روابطى داشت لبخند زد . و چون فرمود : فرزندانتان را نكشيد ، گفت : ما آنها را در كودكى پرورديم و تو آنها را در بزرگى كشتى . و هنگامى كه فرمود : او را نافرمانى نكنيد ، گفت : ما اگر مىخواستيم ترا نافرمانى كنيم در اينجا نمىنشستيم . ( 1 ) پيامبر همچنانكه از هند و امثال او كه جنايات بزرگى انجام داده بودند درگذشت از صفوان بن اميه نيز كه همراه گروهى در مسير ورود خالد بن وليد پاسدارى مىداد و پس از آنكه ديد نمىتواند در برابر مسلمانان پايدارى كند گريخت نيز درگذشت . وى به همراه غلامش يسار از مكه گريخت . عمير بن وهب به نزد پيامبر ( ص ) آمده از او براى صفوان امان خواست . پيامبر درخواست عمير را پذيرفت و از وى درگذشت . ( 2 ) ولى صفوان به سخن عمير بن وهب اطمينان نكرد و از وى خواست از پيامبر نشانه‌اى بياورد كه او را مطمئن سازد . عمير به نزد پيامبر بازگشت و درخواست صفوان را به عرض آن حضرت رساند . پيامبر عمامهء خود را كه با آن وارد مكه شده بود به او داد . عمير آن را گرفت و بنزد صفوان برد و گفت : من از نزد بهترين ، نيكوكارترين و بردبارترين مردم به نزد تو آمده‌ام ، بزرگى او بزرگى توست و عزت او عزت تو و فرمانروائيش فرمانروائى تو . او دستارى را كه با آن وارد مكه شد براى تو فرستاده است . صفوان نيز با او به نزد پيامبر كه در حال گزاردن نماز عصر بود آمد . پرسيد : چند بار نماز مىگزاريد ؟ گفتند : پنج بار در روز و شب . گفت : آيا محمد نيز با ايشان نماز مىگزارد ؟ گفتند : آرى . هنگامى كه پيامبر سلام داد