هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

278

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

عكرمه گفت : تو جز به حق و كارهاى نيكو و زيبا دعوت نمىكنى . تو پيش از آنكه ما را به سوى آنچه دعوت كردى بخوانى در ميان ما راستگوترين و نيكوكارترين بودى . سپس اسلام آورد و از آنچه پيش از آن از وى سر زده بود عذر خواست ، پيامبر نيز پوزش او را پذيرفت و براى او دعاى خير كرد . ( 1 ) ديگرى وحشى كشندهء حمزه بود . وى به نزد پيامبر آمده از وى درخواست امان نمود . پيامبر درخواست او را پذيرفت ولى به وى فرمود خود را از من پنهان بدار ، زيرا من دوست ندارم كشندهء عمويم را ببينم . وى نيز پس از آن خود را بر پيامبر آشكار نساخت و تا پس از فتح سرزمين شام زنده بود و آنچنان كه گروهى از مورخان روايت كرده‌اند در شهر حمص در حال مستى مرد . ديگر كعب بن زهير اسلمى بود . وى شاعرى بود كه پيامبر را هجو مىكرد . وى از مكه گريخت ولى سرانجام پيامبر از وى درگذشت و او پيامبر را در قصيدهء مشهور « بانت سعاد » ستود . و هبار بن اسود كه زينب دختر پيامبر را در حالى كه به سوى مدينه هجرت مىنمود ترساند و باعث افتادن فرزند وى گرديد . ( 2 ) و عبد الله بن ابى ربيعه و حرث بن هشام از بنى مخزوم . آن دو به خانهء ام هانى دختر ابو طالب رفته و به او پناه بردند و او ايشان را پناه داد . در همان حال ناگاه على ( ع ) كه غرق در سلاح بود بر وى وارد گرديد . ام هانى او را نشناخت و گفت من ام هانى دختر عموى رسول خدا ( ص ) هستم . على ( ع ) روى خود را بازنمود و ام هانى او را در آغوش گرفت . چون على آن دو را ديد شمشيرش را كشيد . ام هانى گفت تو برادر منى و با من اينچنين مىكنى ؟ آنگاه به سوى آن دو رفت و جامه‌اى به روى آنان افكند . على به او فرمود : آيا مشركان را پناه مىدهى ؟ ام هانى ميان على و آن دو قرار گرفت و گفت : اگر مىخواهى آنان را بكشى مرا هم با آنان بكش . على كه چنين ديد آن دو را رها كرده بيرون رفت . ( 3 ) در روايت واقدى آمده است كه ام هانى گفت : هنگامى كه برادرم على از