هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
277
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
او درخواست امان نمود ، پيامبر مدتى دراز خاموش ماند ، سپس فرمود : باشد . عثمان او را برد و او در دوران خلافت عثمان از نزديكان وى بود . هنگامى كه عثمان رفت ، پيامبر به اطرافيانش فرمود : من مدت زيادى خاموش ماندم تا يكى از شما برخيزد و او را بكشد . يكى از انصار گفت : چرا به يكى از ما اشاره نكردى ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : رسول خدا با اشاره نمىكشد . ( 1 ) ديگرى عبد الله بن خطل بود . وى مسلمان بود . ولى خدمتكارش را كشت و از اسلام برگشت و با شعر پيامبر را هجو مىكرد . سعيد بن حرث مخزومى و ابو برزهء اسلمى او را كشتند . و حويرث بن نقيد بن وهب بن عبد قصى كه پيامبر و يارانش را در مكه آزار مىداد و على بن أبي طالب او را كشت . و مقيس بن صبابه . او برادرى بنام هشام داشت كه يكى از انصار در غزوهء ذى قرد اشتباها و در حالى كه گمان مىكرد از دشمنان است او را كشت . پيامبر ( ص ) ديهء او را پرداخت . ولى با اين حال مقيس به كشندهء برادرش حمله برد و او را كشت . آنگاه مرتد گشته به نزد قريش بازگشت . نميرة بن عبد الله او را كشت . ( 2 ) ديگرى عكرمة بن ابى جهل بود . وى پس از ورود پيامبر ( ص ) به مكه به سوى يمن گريخت . زن او ام حكيم دختر حارث بن هشام نزد پيامبر آمده اسلام آورد و براى شوهرش درخواست امان كرد . پيامبر به او امان داد . وى بدنبال شوهرش رفت و او را به نزد پيامبر آورد . پيش از ورودش بر پيامبر ( ص ) آن حضرت به اصحابش فرمود : به زودى عكرمة بن ابى جهل به اينجا مىآيد . شما به پدرش دشنام ندهيد ، زيرا دشنام به مرده زنده را آزار مىدهد و به مرده نمىرسد . چون وى وارد شد ، پيامبر پيش آمد و ردايش را بر او افكند . سپس نشست و به او خوشامد گفت . عكرمه به همراه زنش در برابر پيامبر ايستادند . عكرمه گفت : به چه چيز مرا مىخوانى ؟ فرمود : به اينكه گواهى دهى خدائى جز الله نيست و من رسول خداوند هستم و نماز بگزارى و زكات دهى و اصول و فروع اسلام را براى او برشمرد .