هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

276

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

تلخىهاى آن را چشيده ، و سرانجام رانده شده بيرون آمده بود . روزها در غارها پنهان گشته و شبها از ترس كشته و شكنجه شدن راه سپرده بود . او همهء رنجهائى را كه در سالهاى نخستين دعوت كشيده بود به ياد مىآورد . خود را مىديد كه امروز پيروزمندانه به آن بازگشته درحالىكه روزى ترسان و نگران و رانده شده از آنجا بيرون رفته بود . اين نعمتى بود كه هيچ چيز با آن برابرى نمىكرد و كرامتى بود كه خداوند آن را به وى هديه نموده بود . پيامبر نيز در ازاى اين نعمت بجاى آنكه فاتحانه و همراه با سرمستى يك سردار پيروز وارد مكه شود با فروتنى يك بندهء سپاسگزار به آن وارد گشت . سرش را از روى فروتنى براى خدا و اعتراف به لطف و نعمت او چنان به زير انداخته بود كه نزديك بود به مركبش برسد . ( 1 ) در همان حال مردى از اصحابش پيش آمده گفت : اى رسول خدا ، آيا به خانه‌ات نمىروى ؟ فرمود : آيا عقيل براى ما خانه‌اى هم باقى گذاشته است ؟ آنگاه در ريگستان فرود آمد و در آنجا براى او خيمه‌اى زدند . ام سلمه و ميمونه نيز از زنان پيامبر همراه آن حضرت بودند . پيامبر دستور كشتن گروهى را صادر فرمود : شش نفر از مردان و چهار تن از زنان . و گفته‌اند يازده مرد ، كه عبارت بودند از : عبد الله بن ابى سرح ، وى اسلام آورده و آنچنان كه در روايت يعقوبى آمده پيامبر او را منشى خود قرار داده بود . وى آنچه را از قرآن نازل مىشد مىنوشت ولى مىكوشيد آنچه را پيامبر بر او املا مىكند دگرگون سازد . آنگاه به سراغ دوستان منافقش رفته به آنان گفت : من همانگونه سخن مىگويم كه محمد مىگويد ، به خدا او پيامبر نيست ، اگر پيامبر بود متوجه مىشد كه من چه كرده‌ام . پس از آنكه پيامبر ( ص ) متوجه شد او گفته‌هايش را تحريف مىكند ، وى به مكه گريخت و به قريش پيوست و در مجالس ايشان به بدگوئى و ريشخند محمد و قرآن مىپرداخت و مىگفت : من بسيارى از آن را تحريف كردم . هنگامى كه پيامبر وارد مكه شد عبد الله به عثمان بن عفان كه برادر شيرى او بود پناه برد و او نيز وى را پنهان كرد . آنگاه به نزد پيامبر ( ص ) آمده و از وى براى