هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

266

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

ذى الحليفه چند ميلى مدينه به وى رسيدند . او را فرود آورده و دربارش به دنبال نامه گشتند ولى چيزى نيافتد . سپس به او گفتند : به خدا سوگند يا نامه را بيرون مىآورى يا لباسهاى زيرت را مىگرديم . زن كه ايشان را جدى ديد گيسهايش را باز كرد و نامه را بيرون آورده به ايشان داد . و آن دو آن را به نزد پيامبر ( ص ) آوردند . ( 1 ) گروهى از محدثان و مورخان روايت كرده‌اند كه زبير پيش از على به سراغ زن رفته از وى دربارهء نامه پرسش كرد ، ولى او به همراه داشتن چنين چيزى را انكار نمود و گريه سر داد . زبير بازگشت و به على گفت : چيزى پيش او نيست ، بيا نزد پيامبر بازگرديم تا او را از بىگناهى وى آگاه كنيم . على ( ع ) فرمود : پيامبر ( ص ) به من مىفرمايد كه نامه‌اى همراه اوست و به من فرمان مىدهد آن را از وى بگيرم و تو مىگوئى چيزى پيش او نيست ؟ سپس تيغش را بركشيد و به زن روى آورد و به او فرمود : به خدا سوگند اگر نامه را ندهى لباسهاى زيرت را مىگردم و گردنت را مىزنم . زن چون اين برخورد را ديد گفت : رويت را از من برگردان . چون على رويش را برگرداند روبندهء خود را باز كرد و نامه را از ميان گيسهاى بافتهء خود بيرون آورد و به وى داد . ( 2 ) على ( ع ) نامه را به نزد پيامبر ( ص ) آورد . آن حضرت مسلمانان را گرد آورد تا آنكه مسجد از ايشان پر شد . پس در ميان آنان ايستاد و فرمود : اى مردم ، من از خداوند خواسته‌ام خبر آمادگى ما را از قريش پنهان بدارد ، آنگاه مردى از شما نامه‌اى به ايشان مىنويسد و ايشان را از قصد ما آگاه مىكند . پيش از آنكه وحى صاحب نامه را رسوا كند خودش برخيزد . هيچ‌كس برنخاست . و چون پيامبر سخن خود را تكرار نمود ، حاطب بن بلتعه درحالىكه همچون شاخهء خشكيدهء خرما در برابر وزش باد شديدى مىلرزيد گفت : اى رسول خدا صاحب نامه منم ، و شروع به عذر خواهى نموده مىگفت : اى رسول خدا ، سوگند به خدا من مسلمانى هستم كه به خدا و رسولش ايمان دارم و عقيدهء خود را تغيير نداده‌ام و از اسلام برنگشته‌ام . من