هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
264
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) آنگاه ابو سفيان به نزد على ( ع ) رفت و همان درخواست را به وى پيشنهاد نمود . على ( ع ) به وى فرمود : واى بر تو اى ابو سفيان ، پيامبر تصميم گرفته است اين كار را انجام ندهد و هيچ كس نمىتواند در چيزى كه او نمىپسندد با وى سخن بگويد . هنگامى كه ابو سفيان از پذيرش درخواستش توسط على نااميد شد از وى خواست كارى را كه به مصلحت او مىبيند پيشنهاد كند . على ( ع ) به وى فرمود : من براى تو كارى به نظرم نمىرسد مگر آنكه به ميان مردم به روى و تمديد قرارداد صلح را اعلام كنى ، زيرا تو سرور كنانهاى ولى با اين حال گمان نمىكنم اين كار براى تو فايدهاى داشته باشد . ابو سفيان بيرون آمد و در ميان مردم بانگ برداشت : آگاه باشيد كه من قرارداد صلح را تمديد كردم . آنگاه بر پيامبر وارد شده اين كار خود را به آن حضرت خبر داد . سپس گفت : من گمان ندارم تو هم سوگند و پناه خواهى مرا رد كنى ، پيامبر فرمود : تو اينطور مىگويى . ( 2 ) ابو سفيان آنگاه سوار بر شتر خويش گشته به سوى مكه روان شد . بازگشت وى به درازا كشيده و قريش پنداشتند او مسلمان شده است . چون به مكه رسيد ، بر همسر خود هند وارد شد و او را از آنچه برايش روى داده بود آگاه ساخت . هند پس از شنيدن سخنان وى لگدى به سينهء وى زد و او را از خود دور نمود و گفت : چه فرستادهء زشت رفتارى براى مردم خود بودى . ابو سفيان صبح روز بعد به كعبه رفت و موى سرش را در برابر دو بت خود اساف و نائله كوتاه كرد و برايشان حيوانى سر بريد و خونش را بر سر آنها ماليد و گفت : من پرستش شما را رها نمىكنم تا آنكه بر اعتقادى كه پدرانم بر آن مردند بميرم . هنگامى كه مردم به گرد او جمع شدند ، آنچه را كه در سفرش براى او پيش آمده و آنچه را كه على به وى پيشنهاد نموده بود براى آنان بيان كرد . قريش به وى گفتند : على بن أبي طالب ترا دست انداخته است . قريش سفر او را بىنتيجه دانستند و ترس از محمد در دلهاشان خانه كرد . به خود مىپيچيدند و چشم به راه حوادث روزهاى آينده داشتند .