هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
261
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
« يارى نشوم اگر خزاعه را مانند خودم يارى نكنم » . وى يقين نمود كه قريش پيمان را شكستهاند و ديگر عهدى بجا نمانده است ، زيرا عهد به دو طرفش برپاست . از اينرو پيامبر همان ساعت برخاست و مسلمانان را در مدينه و بيرون آن به فراهم نمودن ساز و برگ خود براى هنگامى كه ايشان را براى حركت با خود بخواند دعوت نمود بىآنكه بدانند او آهنگ كدام سو را دارد . ( 1 ) گروههاى رزمى مسلمانان پىدرپى به سوى مدينه روانه شدند تا آنكه در دههء نخست ماه رمضان در حدود ده هزار رزمنده در مدينه گرد آمدند . قريش از آنچه با خزاعه كرده بودند پشيمان گشته دريافتند كه اين كار شكستن پيمان از طرف ايشان بوده است . از اينرو حرث بن هشام و عبد الله بن ابى ربيعه و گروهى ديگر به نزد ابو سفيان رفته ، به او گفتند : بايد اين كار را اصلاح نمود و اگر اصلاح نشود چيزى شما را از آسيب محمد و اصحابش بازنمىدارد . ابو سفيان گفت : هند رويائى ديده كه او را ناراحت و ترسان ساخته و از گزندش وحشتزده گشته ، او در خواب ديده كه گويا سيلى از خون از حجون به راه افتاده تا اينكه در خندقى پر از حركت ايستاده ، سپس گوئى آن خون اصلا نبوده است . حاضران از اين رؤيا ناراحت شدند و گفتند اين رؤيا گواهى شرّ مىدهد . ( 2 ) ايشان همداستان شدند كه ابو سفيان به سوى محمد بار سفر ببندد و پيش از آنكه خزاعه از او يارى بخواهند با وى سخن بگويد ، شايد بتواند عهد را ميان قريش و پيامبر تازه كند و زمان مدارا و صلح را بيفزايد . آنان نمىدانستند كه نمايندگان خزاعه بنزد پيامبر رفتهاند . ابو سفيان با دو شتر به همراه غلامش از مكه بيرون آمد و با شتاب به راه افتاد . او مىپنداشت نخستين كسى است كه پس از آن رويداد كه صلح ميان ايشان و پيامبر را از ميان برده است از مكه بيرون آمده است . ( 3 ) پيامبر ( ص ) هنگامى كه هيئت خزاعه به نزدش آمدند فرمود : گويا اين ابو سفيان است كه براى تازه كردن پيمان و افزودن بر مدت آن به اينجا