هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

229

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

بىخبر بودن خويش پافشارى نمود . پيامبر دستور داد ويرانه را بكاوند . پس از كندن ، بخشى از گنجها از آنجا بيرون آمد . پيامبر دربارهء باقيماندهء آنها پرسيد ، ولى او از پاسخ خوددارى نمود . پيامبر به زبير فرمود او را عذاب ده تا آنچه را كه نزد اوست فاش كند . و چون اعتراف نكرد پيامبر ( ص ) وى را بدست محمد بن مسلمه سپرد تا او را به ازاء برادرش محمود بن مسلمه بكشد . جعفر بن أبي طالب و مسلمانان همراهش ، در روزى كه فتح خيبر توسط مسلمانان به پايان رسيد از حبشه بازگشتند . پيامبر او را ملاقات كرد و در آغوشش گرفت و ميان دو چشمش را بوسيد . سپس فرمود : به خدا سوگند نمىدانم از كدام يك از اين دو رويداد بيشتر شادمانم ، آمدن جعفر يا فتح خيبر ! بر چهرهء پيامبر نشانه‌هاى دلشادى و گشادگى از اين ديدار ناگهانى كه نزد او با فتح خيبر برابر و يا از آن بيشتر بود ، آشكار گشت . برخى از مسلمانان مىپنداشتند كه جعفر و همراهان مهاجر او از آنان كه همراه پيامبر ( ص ) بوده و با وى هجرت كرده و در غزوه‌ها و جنگها حضور داشته‌اند كم‌ارجترند . ( 1 ) غزالى در فقه السيره آورده است كه اسماء دختر عميس همسر جعفر بن ابى طالب براى ديدار حفصه همسر پيامبر به منزل او رفت . در اين هنگام عمر بن خطاب نيز به نزد دخترش حفصه آمد . عمر از دخترش پرسيد : اين كيست ؟ گفت : اين اسماء دختر عميس است . عمر گفت : اين زن حبشى ، اين كشتىنشين ، اين . . . سپس رو به اسماء كرد و گفت : ما در هجرت بر شما پيشى گرفتيم ، پس ما نسبت به پيامبر از شما سزاوارتريم . اسماء خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند چنين نيست ، شما همراه رسول خدا بوديد و او گرسنهء شما را سير مىكرد و ناآگاه شما را پند مىداد ولى ما در سرزمينى نامهربان در حبشه بسر مىبرديم و اين بخاطر خدا و پيامبرش بود . به خدا سوگند نه غذائى مىخورم و نه نوشيدنى مىآشامم تا آنكه آنچه را تو گفتى به پيامبر بازگويم و از وى در اين باره پرسش كنم ، و در بازگوئى آن نه دروغ مىگويم ، و نه كم مىكنم نه زياد . آنگاه به نزد پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ،