هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

228

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

( 1 ) بيشتر سيره‌نويسان روايت كرده‌اند پس از آنكه على ( ع ) مرحب و برادر او را كشت ترس بر يهوديان چيره گشت و آنان به قلعهء خود پناه برده دروازهء آن را بستند . آن قلعه كه به قموص نامور بود ، دژى بلند بود كه گرداگرش خندق كنده بودند و گذر از آن براى مسلمانان بسيار دشوار بود . على ( ع ) در قلعه را كند و آن را پل خندق قرار داد . مسلمانان از روى آن گذشتند و به فرماندهى على ( ع ) دل بر مرگ نهاده به ديگر دژها يورش بردند ، و بر اهل آنها چيره گشتند تا آنكه به دژهاى وطيح و سلالم كه آخرين دژهاى مرتفع آنان بود و زنان و كودكان و اموال در آنها قرار داشتند ، رسيدند . ( 2 ) يهوديان چون احساس كردند كه به زودى آنها نيز بدست مسلمانان خواهند افتاد و اگر بر موضع خود باقى بمانند مسلمانان ايشان را اسير كرده خواهند كشت ، از پيامبر ( ص ) درخواست صلح نمودند . پيامبر نيز پس از آنكه بر اموال ايشان سلطه يافت اين درخواست را پذيرفت و به ايشان اجازه داد كه در زمينهاى خيبر باقى بمانند و در آنجا كار كنند و نيمى از محصول در ازاى كارشان از آن ايشان باشد . صفيه دختر حى بن اخطب همراه زنان يهود درون قلعهء قموص بود . وى زن كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق بود . هنگامى كه على ( ع ) او را اسير نمود او را به همراه زنان ديگرى از نزديكانش همراه بلال به نزد پيامبر فرستاد . بلال آنان را از كنار كشتگان يهود عبور داد ، يكى از زنان از ديدن اين منظره فريادش بلند شد و چهره‌اش را چنگ زد و خاك بر سر خود ريخت . هنگامى كه پيامبر از اين واقعه آگاه گشت به بلال فرمود : آيا مهربانى از دلت رفته است كه آنان را بر كشته‌هاى مردان و پسرانشان عبور مىدهى ؟ ( 3 ) در سيرهء ابن هشام آمده كه گنجهاى بنى نضير در اختيار كنانة بن ربيع بود . پيامبر ( ص ) او را خواست و از وى دربارهء محل آن گنجها پرسيد ، ولى او اعتراف نكرد . آنگاه مردى يهودى به نزد پيامبر آمده گفت : من ديده‌ام كه كنانة بن ربيع هر بامداد به سراغ فلان ويرانه مىرود ، ولى كنانه بازهم بر