هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
220
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
روبرو شدند عمرو همراهانش گريختند و بنزد پيامبر ( ص ) بازگشتند ، در حالى كه همراهانش او را به بزدلى محكوم مىكردند و او ايشان را . پيكار همچنان ادامه داشت و هرگاه پيامبر پرچم را به كسى مىسپرد ناكام يا گريزان بازمىگشت . چون كار بر مسلمانان سخت شد و بيشتر توشهء آنان به پايان رسيد ، پيامبر ( ص ) با آوازى بلند كه بيشتر مسلمانان شنيدند فرمود : « و اللّه لأعطينّ الرّاية غدا رجلا يحب اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله » ( به خدا سوگند فردا پرچم را به مردى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسولش او را دوست مىدارند ) مسلمانان سر كشيده و خود را نشان مىدادند و هر يك دوست داشت پرچم را او بگيرد . ( 1 ) در روايت ابن كثير در بدايه و نهايهاش ، آمده كه عمر بن خطاب گفت : من هيچگاه فرماندهى را دوست نداشتم جز آن روز . پس از آنكه آن سخنان را از پيامبر شنيدم آرزو مىكردم پرچم بدست من داده شود . على نيز چشم درد گرفته بود . گفتهاند كه او از شدت بيمارى چند روز در مدينه ماند و چون دريافت كه ناراحتى چشم ادامه دارد سوار شتر خويش گشت و به پيامبر پيوست و او را در آن تنگنا يافت . برخى نيز گفتهاند او به همراه پيامبر ( ص ) از مدينه بيرون آمد و آنگونه كه در ابتداى سخن از اين غزوه يادآور شد پيامبر پرچم را به او داد ، و بنابراين گفته ، چشمدرد پس از رسيدن وى به خيبر بر وى عارض شد . ( 2 ) در هر حال ، پس از آنكه مسلمانان از چيره گشتن بر يهود ناتوان شدند پيامبر ( ص ) على را ، كه بنابر همهء روايات دچار چشمدرد بود ، خواست . پيامبر كه چنين ديد دست مباركش را به چشمان او كشيد - برخى نيز گفتهاند در چشمان او آب دهان ماليد - و بلافاصله چشمان على ( ع ) بهبود يافت . آنگاه فرمود : اين پرچم را بگير و بازنگرد تا خداوند فتح را نصيب تو سازد . على ( ع ) عرض نمود : اى رسول خدا بر اساس چه چيز با آنان پيكار كنم ؟ فرمود : با آنان بجنگ تا گواهى دهند خدائى جز اللّه نيست و من