هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
214
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) در بدايه و نهايه ، روايت بخارى در صحيحش از زيد بن اسلم از پدرش آمده است كه عمر بن خطاب شبى همراه پيامبر حركت مىكرد . وى از پيامبر دربارهء چيزى پرسش كرد و آن حضرت پاسخش را نداد . باز پرسيد و پيامبر پاسخ نداد بار ديگر سؤال خود را تكرار نمود و پيامبر پاسخ نداد . در اين حال ، آنگونه كه راوى مىپندارد ، ترسيد دربارهء وى آيهاى از سوى خداى متعال فرود آمده باشد . عمر مىگويد : من شترم را حركت دادم و به جلوى صفوف مسلمانان رفتم و ترسيدم كه دربارهء من آيه نازل شود ، چيزى نگذشت كه شنيدم كسى نام مرا فرياد مىكند . با خود گفتم دربارهء من قرآن نازل شده ، پس به نزد پيامبر بازگشتم تا بدانم چه خبر است ، و آن حضرت مرا از نزول سورهء فتح آگاه ساخت . ( 2 ) در كتابهاى سيره آمده است كه چون پيامبر به مدينه رسيد عتبة بن اسيد بن حارثه كه كنيهاش ابو بصير و از مسلمانانى بود كه در مكه در بند مشركان بود به نزد آن حضرت گريخت . مشركان هنگامى كه با خبر شدند نامهاى به پيامبر نگاشته همراه دو مرد به نزد آن حضرت گسيل داشتند تا عتبه را بر اساس پيمانى كه در حديبيه ميان ايشان و پيامبر بسته شده بود به نزد آنان بازگرداند . پيامبر به ابو بصير گفت : اى ابو بصير ما به اين قوم عهدى سپردهايم كه تو از آن آگاهى و از ما شايسته نيست به آن خيانت كنيم . خداوند به زودى براى تو و هر كه از مسلمانان در مكه است گشايش و راه نجاتى قرار خواهد داد . آنگاه به او فرمان داد به همراه آن دو مرد به مكه بازگردد . وى همراه آن دو رفت تا به ذى الحليفه رسيدند . در آنجا عتبه به بهانهء اينكه مىخواهد شمشير يكى از آنها را نگاه كند ، آن را از وى گرفت و ضربهاى با آن به صاحبش زده وى را كشت . مرد دوم گريخت و به مدينه بازگشت . هنگامى كه به سوى پيامبر كه در ميان يارانش نشسته بود روى آورد پيامبر ( ص ) فرمود : اين مرد ترسان به نزد شما آمده است . چون به پيامبر رسيد او را از آنچه كه ابو بصير با همراهش كرده بود با خبر ساخت .