هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
215
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) در همين هنگام كه وى آنچه را گذشته بود براى پيامبر بازگو مىكرد ، ابو بصير با شمشير برهنه سررسيد و در برابر پيامبر ايستاد و گفت : اى رسول خدا ، به خدا سوگند تو وظيفهء خود را انجام دادى و مرا به ايشان سپردى ، ولى خداوند مرا از دست ايشان رهائى بخشيد . ولى از پيامبر نشانهاى حاكى از شادمانى از سخن خود مشاهده نكرد ، بلكه بر چهرهء آن حضرت نشانههاى خشم آشكار گشت و دانست كه پيامبر او را به مشركان بازپس خواهد داد . از اينرو از مدينه به جائى رفت كه قافلههاى قريش در مسير تجارتشان با شام از آنجا مىگذشتند . گروهى از مسلمانان كه در مكه نگهداشته شده بودند هنگامى كه خبر كار او به ايشان رسيد مخفيانه به وى پيوستند . از جملهء ايشان ابو جندل بن سهيل بن عمرو بود ، همان كسى كه پيامبر او را در حديبيه به مشركان بازگردانده بود . از آن پس هر كس در مكه مسلمان مىشد به ابو بصير مىپيوست ، تا آنجا كه شمارشان به هفتاد نفر رسيد . گروهى از قبايل عرب نيز كه مسلمان شده بودند به آنان پيوستند بگونهاى كه تعداد آنان به سيصد نفر رزمنده بالغ شد . آنان راه بر كاروانهاى تجارتى قريش بستند و كار بگونهاى شد كه هيچ كاروانى به سوى شام نمىرفت مگر آنكه اين گروه به آن مىتاختند ، مردانش را مىكشتند و اموالش را مىگرفتند . كار بر قريش تنگ شد و هيچ راهى براى رهائى از آنها نيافتند مگر آنكه به پيامبر ( ص ) متوسل شوند . پس كسانى به نزد آن حضرت فرستاده او را به خداوند و حق خويشاوندى سوگند دادند كه آن گروه را از سر ايشان دور كند و به مدينه بازشان گرداند . پيامبر نيز به آنان پيغام داد به مدينه بيايند . ايشان به مدينه بازگشتند و به مسلمانان پيوستند و ديگر قريش در پى هيچ يك از كسانى كه به مدينه مىرفتند نفرستاد ، از ترس آنكه مبادا دوباره داستان ابو بصير و همراهانش تكرار شود . و با ناخشنودى از اين بند از موافقتنامه صرف نظر كردند . ( 2 ) اما زنان مسلمانى كه در مكه بودند و برخى از ايشان به مدينه مهاجرت نمودند ، پيامبر آنان را به مشركان بازنگرداند . از نظر وى پيمان حديبيه