هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
202
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
قريش باشد و حليس و يارانش را نيز خشنود كند . ( 1 ) قريش پس از آن تصميم گرفتند عروة بن مسعود ثقفى را كه به خردمندى و صاحبنظر بودنش در رفع مشكلات اطمينان داشتند به نزد محمد بفرستند . او پس از آنكه برخورد بد و ناشايستهء قرشيان را با فرستادگان پيشين ديد و شنيد ، از انجام اين كار عذر خواست . ولى پس از آنكه قريش تأكيد كردند كه به خردمندى و تدبير او اطمينان دارند و او را به چيزى متهم نمىكنند به سوى پيامبر رفت . پيش روى آن حضرت نشست ، و گفت : اى محمد ، تو افرادى گوناگون را به دور خود گرد آورده و آنان را به سوى خاندان و عشيرهء خود آوردهاى تا آنها را از ميان بردارى . از آن طرف قريش به همراه كودكان و زنان خود از مكه بيرون آمده و پوست پلنگ پوشيدهاند و با خدا پيمان بستهاند به بهاى هر گونه فداكارى از اينكه تو به زور وارد مكه شوى جلوگيرى كنند . به خدا سوگند گويا مىبينم اين گروه كه به دور تو گرد آمدهاند فردا از گرد تو پراكنده مىشوند . عروه در ضمن صحبت با پيامبر به ريش آن حضرت دست مىكشيد . مغيرة بن شعبه كه بالاى سر پيامبر ايستاده بود ، هرگاه او دستش را بسوى ريش پيامبر مىبرد به روى دست او مىزد و مىگفت : دستت را پيش از آنكه قطع شود از چهرهء پيامبر بردار . عروه به او مىگفت : واى بر تو چقدر خشن و درشتخويى ! و پيامبر لبخند مىزد . ( 2 ) سپس عروه گفت : اى محمد اين مرد كيست ؟ پيامبر فرمود : اين برادرزادهء تو مغيرة بن شعبه است . عروه گفت : اى خيانت پيشه ، آيا تو كثافتكاريهاى ديروزت را شستهاى ؟ منظور عروه نيرنگى بود كه مغيره انجام داده و سيزده تن از مردان بنى مالك از قبيلهء ثقيف را كشته بود ، و دو تيره از ثقيف ، بنى مالك خاندان كشتهشدگان و اخلاف خاندان مغيره ، براى درگيرى آماده شده بودند كه عروه ميان آنان سازش داد و سيزده ديه به عوض كشتگان از مال خود پرداخت . چون سخنان عروه با پيامبر به پايان رسيد ، آن حضرت همان مطالب را