هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

203

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

كه به فرستادگان پيشين فرموده بود در پاسخ وى نيز بيان نمود و تأكيد كرد كه آهنگ جنگ و دشمنى ندارد . عروه اصحاب پيامبر را ديد كه گرداگرد او را گرفته‌اند و خود را در راه او فدا مىسازند و خاك زير پاى او را به تبرك بر مىدارند . از اينرو بنزد قريش بازگشت و به ايشان گفت : اى مردم قريش ، من به نزد خسرو ايران در مقر حكومتش و قيصر روم در محل فرمانروائيش و نجاشى رفته‌ام ، و به خدا سوگند هرگز هيچ پادشاهى را در ميان قومش مانند محمد در ميان اصحابش نديده‌ام . به نظر من ياران او هرگز او را در برابر هيچ چيز رها نمىكنند . ( 1 ) در كتابهاى سيره آمده كه پيامبر پس از اين گونه تلاشها از سوى قريش ، خراش بن اميهء خزاعى را بر شتر خود به نزد ايشان فرستاد تا به آنان خبر دهد كه آن حضرت به چه قصد به آنجا آمده است . قرشيان شتر را كشتند و مىخواستند خود خراش را نيز بكشند كه احابيش مانع اين كار شدند . خراش بنزد پيامبر بازگشت و آنچه را گذشته بود به پيامبر خبر داد . ( 2 ) ابن اسحاق از ابن عباس نقل مىكند كه قريش پنجاه مرد را فرستادند كه هر چه مىتوانند ، اگر چه يك نفر ، از اصحاب پيامبر بكشند . آنان به سنگ‌پرانى به ياران پيامبر پرداختند . اصحاب پيامبر نيز ايشان را اسير كرده بنزد آن حضرت آوردند . ولى پيامبر از ايشان در گذشت و رهايشان نمود . آنگاه عمر بن خطاب را فراخواند و به وى فرمان داد به نزد قريش برود و اهداف محمد از اين سفر را براى آنان بيان كند . وى پاسخ داد : من از قريش بر جان خويش مىترسم ، و از بنى عدى كسى در ميان ايشان نيست كه از من دفاع كند . « 1 » ( 3 ) پيامبر سپس عثمان بن عفان را خواسته او را به نزد قريش فرستاد ، تا به ايشان پيغام دهد كه پيامبر ( ص ) براى جنگ نيامده و قربانى همراه خويش آورده تا در راه خدا سر ببرد و به جائى كه از آن آمده بازگردد . عثمان

--> ( 1 ) - سيرهء ابن هشام ج 2 ص 315 .