هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
201
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
همراهان او پاسخ داده بود به وى نيز پاسخ گفت . او نيز بازگشت و سخنان پيامبر را براى قريش بازگو كرد ، ولى آنان سخنان وى را رد كردند . ( 1 ) سپس حليس بن علقمه را كه آن روز رئيس احابيش بود به نزد پيامبر فرستادند . احابيش نيروى مهمى را تشكيل مىدادند و قريش در جنگها به ايشان تكيه داشتند . قريش به اين اميد او را فرستادند كه وى هنگامى كه مىبيند محمد سخن او را نمىشنود و درخواستش را نمىپذيرد ، تعصبش بر مخالفت با پيامبر زيادتر شود . حليس به سوى منزلگاه پيامبر ( ص ) به راه افتاد . هنگامى كه پيامبر او را ديد كه به سوى ايشان مىآيد فرمود : اين از قومى خداپرست است . او فرمان داد شتران قربانى را در معرض ديد او قرار دهند تا او با چشم خود ببيند كه محمد براى زيارت آمده است نه براى پيكار . هنگامى كه حليس ديد هفتاد شتر قربانى از ميان دره بسوى او مىآيند و چرمهائى كه به گردنشان بسته شده در طول مدت نگهدارى پشمهاى گردن آنها را خوردهاند ، از اين منظره متأثر شد و پيش از آنكه به محمد ( ص ) برسد به نزد قريش بازگشت . وى پذيرفته بود كه مسلمانان آهنگ جنگ و دشمنى با كسى را ندارند . وى آنچه را ديده بود به قريش خبر داد . آنان پاسخ دادند تو مردى بياباننشينى و هدفهاى آنان را نمىفهمى . ( 2 ) ابن هشام مىگويد هنگامى كه حليس اين سخنان را از قريش شنيد خشمگين شد و گفت : اى گروه قريش به خدا سوگند ما براى چنين كارى با شما پيمان نبستهايم . آيا كسى را كه براى بزرگداشت خانهء خدا آمده است از زيارت آن بازمىداريد ؟ سوگند به آنكه جان حليس بدست اوست اگر از محمد و آنچه بخاطرش آمده دست برنداريد من احابيش را يكپارچه به يارى محمد وامىدارم . قريش از سرانجام خشم حليس ترسيدند ، زيرا او و احابيش همراه وى بخش بزرگتر نيروى قريش را تشكيل مىدادند . از اينرو از وى خواستند آنان را به حال خود بگذارد تا با محمد به نتيجهاى برسند كه به مصلحت