هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
199
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
هر دو روايت را آورده و روايت مشهور را ترجيح داده است . ( 1 ) هنگامى كه بشير بن سفيان پيامبر را از كار قريش آگاه ساخت ، آن حضرت ( ص ) فرمود : « واى بر قريش ، جنگ طلبى آنان را نابود كرده است ، چه مىشود كه آنان مرا با عرب واگذارند . اگر آنان مرا از ميان برداشتند همان چيزى است كه ايشان مىخواهند ، و اگر خداوند مرا بر عرب پيروز گرداند بهرهمندانه وارد اسلام شوند ، و اگر نخواستند آن هنگام پيكار كنند و نيروى اين كار را هم دارند . قريش چه مىپندارد ؟ به خدا سوگند همواره بر آنچه خدا مرا بدان برانگيخته مبارزه مىكنم يا جان بر سر اين كار مىگذارم . » پيامبر ( ص ) توقف نموده با توجه به اصرار قريش بر بازداشتن او از ورود به مكه و آمادگيشان براى جنگيدن با او ، كه براى جنگ بيرون نيامده بود ، به چاره مىانديشيد . انديشهء وى همه در اين بود كه از درگيرى با آنان دورى كند ، تا ايشان در نزد عرب كه ماههاى حرام را مقدس مىشمارند و پيكار در آنها را حرام مىشمارند عليه او حجتى نداشته باشند . بويژه در آن زمان و آن شرايط و با توجه به اينكه مسلمانان سلاح و تجهيزات لازم را با خود نياورده بودند ، پيامبر پيكار را به مصلحت نمىديد . ( 2 ) در كتابهاى سيره آمده است كه پيامبر ( ص ) به اصحابش فرمود : كدام يك از شما مىتواند ما را از راهى جز آن كه قرشيان در آن هستند عبور دهد ؟ مردى از اسلم پيش آمد و گفت : من اى رسول خدا . آنگاه آنان را از راهى سخت و دشوار و سنگلاخ و از ميان درههاى صعب العبور گذراند تا آنكه به زمينى هموار رسيدند و از آنجا به طرف راست ، به راهى كه ايشان را به تنگهء مراد كه منزلگاه حديبيه در پائين مكه بود مىرساند ، رفتند . هنگامى كه لشكر قريش ديدند پيامبر مسير خود را تغيير داد به تاخت از راهى كه آمده بودند به سوى مكه بازگشتند تا در صورتى كه محمد بخواهد وارد شهر شود در برابر آن به دفاع بايستند . پيامبر گردنهء مراد را پيمود تا به حديبيه رسيد . در آنجا شتر آن حضرت قصوى زانو به زمين گذارد . مسلمانان