هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

191

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

هنگامى كه سوار به سوى من برمىگشت در پشت درخت مىنشستم و او را با تير مىزدم . اين بود كه هيچ سوارى به من نزديك نشد مگر آنكه يا خود او را زدم يا دست و پاى اسبش را قطع كردم . چون درختان به پايان رسيدند و به جاهاى بلند كوهها رسيديم ، از كوهها و مرتفعات بالا رفتم و آنان را با تير و سنگ مىزدم تا آنكه چيزى از شتران پيامبر در دست ايشان نماند و همه را رها كردند . شتران پشت سر من قرار گرفتند و من همچنان در پى ايشان مىرفتم و به آنان تير مىانداختم تا آنكه آنان سى نيزه و سى ردا بر زمين افكندند تا سبك شوند ، و هر وقت چيزى از خود بجا مىگذاشتند من آنها را در راه پيامبر گرد مىآوردم و سنگى بر روى آنها مىگذاردم و به دنبال آنان مىرفتم . در هنگام روشن شدن هوا عينة بن بدر فزارى به كمك آنان آمد . در آن حال ايشان در تنگه‌اى باريك بودند و من بر بالاى كوه بودم . عيينه گفت : اين كيست كه مىبينم ؟ گفتند : ما از وى صدمهء زيادى ديديم ، به خدا سوگند از هنگام سحر تا كنون ما را رها نكرده و هر چه ما داشتيم از ما گرفته و پشت سر خود نهاده . عيينه گفت : اگر او كمكى بدنبال خود نداشت شما را رها مىكرد . ( 1 ) سپس چهار تن از آنان را فراخواند و از كوه بالا آمدند . چون ايشان را ديدم گفتم : آيا مرا مىشناسيد ؟ گفتند : مگر تو كيستى ؟ گفتم : من ابن اكوع هستم ، سوگند به آنكه محمد را گرامى داشت هيچ‌يك از شما نميتواند مرا بگيرد و كسى را كه من تعقيب مىكنم از دستم نجات نمىيابد . وى ادامه داده : من از جاى خود حركت نكرده بودم كه سواران پيامبر ( ص ) را ديدم كه ميان درختان مىگشتند و اخرم اسدى پيشاپيش آنان بود و بدنبالش ابو قتاده و مقداد بن اسود كندى مىآمدند . مشركان عقب نشستند و من از كوه پايين آمده زمام اسب اخرم را گرفتم و گفتم : اى اخرم از اين گروه پرهيز كن زيرا من از اينكه آنان به تو صدمه برسانند نگرانم ، منتظر بمان تا پيامبر و اصحابش به تو برسند . گفت : اى سلمه اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان دارى ميان من و شهادت فاصله نينداز . من نيز زمام اسبش را رها كردم