هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
192
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
و او به عبد الرحمن بن عيينه رسيد . عبد الرحمن به سوى او بازگشت ، آن دو ضرباتى رد و بدل كردند و اخرم اسب عبد الرحمن را زخم زد و عبد الرحمن ضربهاى به وى زده او را كشت و سوار اسب وى گرديد . در اين هنگام ابو قتاده به وى رسيده ضربهاى به او زد و اسبش را انداخت و خودش را كشت . ( 1 ) آن گروه به گريز ادامه دادند تا آنكه پيش از غروب خورشيد به آبى بنام ذى قرد رسيدند ، خواستند از آن بياشامند كه تعقيب كنندگان را بدنبال خويش ديدند . پس به سوى تنگهاى كه چاه آب داشت منحرف شدند . پيامبر نيز با همراهان خود به ذى قرد رسيد . مسلمانان در حدود پانصد تن بودند و آن حضرت براى هر صد تن يك شتر قرار داد كه سر ببرند . ابن اكوع گفت : من بنزد پيامبر آمده گفتم : از ميان اصحاب خود صد تن را همراه من بفرست تا شبانگاه به مشركان بتازيم و اثرى از آنها باقى نگذاريم . پيامبر فرمود : اى سلمه آيا تو اين كار را انجام مىدهى ؟ گفتم : آرى سوگند به آنكه ترا به پيامبرى گرامى داشت . آن حضرت بگونهاى خنديد كه دندانهاى عقلش آشكار گشت . آنگاه فرمود : آنان اكنون به سرزمين غطفان رسيدهاند ! روز بعد پيامبر با همراهانش به مدينه بازگشت و تمام شترانى كه مهاجمان با خود برده بودند بازگرداند . ( 2 ) در برخى از روايات در كتابهاى سيره آمده است كه مهاجمان همسر ابو ذر را كه با شوهرش شتران را چوپانى مىكرد اسير كرده بودند . وى مراقب آن گروه بود و هنگامى كه به خواب رفتند بر يكى از شتران تيزرو پيامبر كه در دست آنها مانده بود سوار شد و بسوى مدينه گريخت . هنگامى كه به پيامبر رسيد گفت : اى رسول خدا ، من نذر كردهام اگر خداوند مرا نجات دهد اين شتر را سر ببرم . پيامبر فرمود : چه بد پاداشى به آن دادى ! در معصيت و چيزى كه مالك آن نيستى نذرى نيست . شتر از آن پيامبر بود و عضباء ناميده مىشد . پيش از پيامبر آن شتر از آن مردى از عقيل بود . وى بدست مسلمانان اسير گشت . هنگامى كه وى در بند اسارت بود پيامبر از