هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

18

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

به دوستان من نيكى كن - زيرا وى با آنان پيمان دوستى داشت . پيامبر از او روى گرداند ، وى همچنان درخواست خود را تكرار مىكرد و پيامبر نيز روى خود را از او گردانده بود . او گريبان زره پيامبر را گرفت پيامبر خشمگين شد و خشم در چهره‌اش نمايان شد و فرمود : واى بر تو مرا رها كن ، و آثار خشم از بلندى صدايش آشكار بود . عبد الله بن أبى گفت : به خدا رهايت نمىكنم تا آنكه به دوستان من خوبى كنى . چهار صد نفر بىزره و سيصد نفر زره پوشيده ، آنان مرا در برابر سرخ و سياه نگه داشته‌اند حالا تو مىخواهى همه را در يك بامداد درو كنى . به خدا من از اينكه به تو آسيبى برسد مىترسم . او هنوز در ميان مشركان اوس و خزرج داراى نفوذ بود ولى در ميان مسلمانان اعتبارى نداشت ، بويژه پس از پيروزى مسلمانان در بدر . عبد الله همچنان درخواست خود را ادامه داد تا آنكه پيامبر تصميم گرفت از آنان درگذرد و بر آنان منت نهد . شايد انديشيد كه پذيرفتن درخواست عبد الله بن ابى و همراهان مشرك و منافق وى ، او را مديون نيكى پيامبر خواهد نمود و او و همراهانش را به سوى اسلام خواهد كشاند يا لا اقل از دسيسه‌ها و توطئه‌هاى او عليه مسلمانان خواهد كاست . ( 1 ) پيامبر فرمان داد كه آنان از مدينه بروند . ابن ابى بار ديگر كوشيد به نزد پيامبر بازگردد و ماندن ايشان را در مدينه از وى بخواهد ، ولى مسلمانان نگذاشتند به حضور پيامبر برسد . او همچنان پافشارى مىكرد تا آنكه با يكى از مسلمانان درگير شد و آن مرد سر او را شكست . بنى قينقاع در اين هنگام گفتند : به خدا ما در شهرى كه سر ابن ابى در آن شكسته شود و ما نتوانيم از او دفاع كنيم نخواهيم ماند . عبادة بن صامت بيرون بردن آنان را از مدينه به عهده گرفت و آنان درحالىكه سلاح و ابزارهاى زرگرى خود را بجاى گذاشته بودند از مدينه خارج شدند . آنان رفتند تا به وادى القرى رسيدند و مدتى در آنجا ماندند و از آنجا بسوى شمال رفتند تا آنكه به اذرعات شهرى در سرزمين شام رسيدند و در آنجا اقامت گزيدند .