هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

17

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

برابر خود مىبينند ، و خداوند هر كه را بخواهد با يارى خويش تأييد مىكند ، همانا در آن براى صاحب‌نظران پندآموزى است ) . پس از اين پاسخ گردنكشانه و خودپسندانهء ايشان ديگر براى پيامبر راهى جز كارزار باقى نمانده بود ، تا پيش از آنكه به شكست دادن مسلمانان اميد بندند و با اطرافيان هم عقيدهء خويش از منافقان و مشركان عرب عليه مسلمانان متحد شوند كارشان را يكسره كند . ( 1 ) بيرون كردن بنى قينقاع از مدينه پيامبر ( ص ) دردمندانه شكيبائى نمود و يارانش را نيز اندرز داد از خرد بهره گيرند و تا جائى كه ممكن است نسبت به رفتار بنى قينقاع و ديگر يهوديان خود را با ناآگاهى بزنند . يهود مىپنداشتند اين رفتار پيامبر ناشى از ترس از ايشان است ، از اينرو به تعرضات خود نسبت به مسلمانان ادامه دادند . پيامبر شنيد كه آنان مىگويند : به خدا سوگند اگر محمد با ما به جنگ برخيزد خواهد دانست كه مرد ميدان ما هستيم و ضرب‌شستى از ما خواهد ديد كه از ديگران نديده است . ( 2 ) پيامبر پس از اين برخوردها ديگر راهى جز نشان دادن رفتار سخت و قاطع با آنان نداشت ، از اينرو به همراه مسلمانان بسوى محله‌هاى يهود به راه افتاد . يهوديان كه ديدند نمىتوانند رو در رو با مسلمانان بجنگند به قلعه‌هاى خود رفتند و در آنجا پناه گرفتند . مسلمانان پانزده روز پياپى آنان را محاصره نمودند بگونه‌اى كه نه كسى بيرون مىآمد و نه كسى براى بردن خوراك و نوشيدنى به داخل مىرفت . چون راهها بر ايشان تنگ گرديد ، چاره‌اى جز گردن نهادن به فرمان پيامبر ( ص ) و تسليم شدن به حكم او دربارهء خويش نيافتند . پيامبر پس از مشورت با اصحاب خود تصميم به كشتن ايشان و گرفتن اموالشان گرفت . ( 3 ) در اين هنگام عبد الله بن ابى بن سلول كه از سركردگان منافقان بود و به اسلام تظاهر مىكرد ، براى شفاعت از آنان به نزد پيامبر آمد . وى گفت : اى محمد