هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

144

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

آنان مىگويند ، درحالىكه به خدا سوگند من جز نيكوئى در آنان سراغ ندارم . من از آن مرد ( صفوان سلمى ) بدى نديده‌ام و هرگز جز همراه من وارد هيچ يك از خانه‌هايم نشده است » . ( 1 ) چون سخنان پيامبر به اينجا رسيد ، اسيد بن جعفر ، يا به گفته‌اى سعد بن معاذ ، بپاخاست و گفت : اى رسول خدا ، اگر كسانى كه اين سخنان را مىگويند از قبيلهء اوس هستند ما شر آنان را از تو مىكنيم ، و اگر در ميان برادران خزرجى ما هستند ما به دستور تو به ميان ايشان مىرويم و اين كار را به انجام مىرسانيم . سخنان وى سر كردهء خزرجيان ، سعد بن عباده را برانگيخت و گفت : به خدا سوگند اين سخن را از آن جهت گفتى كه مىدانى آنان از خزرج هستند . اگر از قبيلهء تو بودند چنين نمىگفتى . نزديك بود ميان آنان نزاع درگيرد كه پيامبر آنان را به خاموشى فرمان داد و وانمود كرد كه مسأله چيز مهمى نيست . پيامبر درحالىكه پدر و مادر عايشه و زنى از انصار در كنار وى بودند به نزد او آمد . عايشه سرگرم گريستن بود ، و آن زن نيز از گريهء او مىگريست . چون عايشه پيامبر را ديد از گريستن بازايستاد و هيچ چيز به پيامبر نگفت . آنگاه پيامبر به عايشه گفت : آنچه مردم مىگويند شنيده‌اى ، پس از خداوند پروا كن و اگر آنچنان كه آنان مىگويند دچار كار ناروائى شده‌اى توبه كن كه خداوند توبه را از بندگانش مىپذيرد و از گناهان در مىگذرد . عايشه منتظر بود پدر و مادرش پاسخ پيامبر ( ص ) را بدهند ، ولى آن دو خاموش ماندند و هيچ كلمه‌اى بر زبان نراندند . عايشه درحالىكه اندوه بر سينه‌اش سنگينى مىكرد روى به آن دو كرده گفت : چرا پاسخ نمىدهيد ؟ گفتند به خدا سوگند ما نمىدانيم چه بگوئيم ، و سر به زير افكندند . آنگاه وى رو به پيامبر كرده و درحالىكه اشك از چشمانش فرو مىباريد گفت : به خدا سوگند من هرگز از آنچه ذكر كردى توبه نمىكنم ، زيرا بىگناهم و از آنچه روى نداده توبه نمىكنم . آنگاه اندكى خاموش شد سپس ادامه داد : اگر هم انكار كنم گمان نمىكنم سخن مرا بپذيريد . پس همان سخن يعقوب به فرزندانش را مىگويم كه صبر نيكو