هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

143

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

به پيامبر راست بگو . وى گفت به خدا سوگند من جز خوبى از وى سراغ ندارم و در او عيبى نمىشناسم ، جز اينكه من خمير تهيه مىكردم و از او مىخواستم مراقب آن باشد و وى بجاى مراقبت مىخوابيد و گوسفند مىآمد و آن را مىخورد . ( 1 ) اما در اينكه چگونه خبر اين افسانه به عايشه رسيد سيره‌نويسان مىگويند اين خبر بوسيلهء زنى از مهاجران بنام ام مسطح به وى رسيد . شبى عايشه براى انجام كارى با وى بيرون رفته بود ، در همان هنگام كه عايشه با وى راه مىسپرد ناگهان دامنش به پايش گرفت و افتاد و گفت : نفرين به مسطح . عايشه به وى گفت به مردى كه با پيامبر در بدر حضور داست حرف بدى زدى ، گفت : اى دختر ابو بكر مگر تو خبر ندارى ؟ سپس آن شايعات را به وى خبر داد . چون اين مطالب به گوش عايشه رسيد گوئى آسمان بر سر او فرود آمد و قلب او دوپاره شد . در حالى كه غم و اندوه بر وى سنگينى مىكرد به سراغ مادرش رفت و درحالىكه گريه نفسش را بريده بود به وى گفت : مردم اين چيزها را مىگويند و تو هيچ خبرى به من نمىدهى ؟ مادرش كوشيد اندوه او را كاهش دهد و اهميت اين واقعه را كم جلوه دهد . به او گفت : دخترم به چيزهائى كه گفته مىشود اعتنا نكن ، بدان كم مىشود زن زيبائى مانند تو در نزد مردى باشد و جائى را كه تو گرفته‌اى در دل او بدست آورد و هووهائى نيز داشته باشد و درباره‌اش سخنانى نگويند و نكوشند از روى حسد به وى آسيب برسانند . ولى عايشه از اين سخنان آرام نگرفت و يقين نمود كه پيامبر ( ص ) از آنچه گفته شده تأثير پذيرفته . بويژه كه ديده بود رفتار آن حضرت با وى دگرگون شده و بگونه‌اى كه از هنگام ازدواجشان سابقه نداشت نسبت به وى نامهربان گشته بود . ( 2 ) ولى چه مىتوانست كرد ؟ اين مطالب گفته شده بود . بسيارى دربارهء آن سخن رانده ، منافقان نيز به پراكندن آن پرداختند تا آنجا كه اين وضع بر پيامبر گران آمد . با مسلمانان سخن گفت و از جمله فرمود : « اى مردم چه شده كه مردانى مرا در مورد خانواده‌ام آزار مىدهند و سخنان ناروا دربارهء