هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
140
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
تفسير و تاريخ آوردهاند و همهء راويان آن ، داستان را به وى مىرسانند ، اين ستكه : ( 1 ) پيامبر ( ص ) هرگاه مىخواست به سفر برود در ميان زنان خويش قرعه مىانداخت و نام هر كه بيرون مىآمد ، او را با خود مىبرد . چون غزوهء بنى مصطلق پيش آمد ، مطابق معمول ميان آنان قرعه افكند نام من آمد و پيامبر مرا با خود برد . در آن زمان من لاغر و سبك وزن بودم . پيامبر براى زنانى كه همراه مىبرد به مانند ديگر مسلمانان كه زنان خود را همراه مىبردند كجاوهاى فراهم ساخته بود . هرگاه مىخواستند به راه افتند شترى را كه كجاوه بر روى آن قرار داشت بر در خيمهء پيامبر مىآوردند . مردم از گرد آن دور مىگشتند و من وارد كجاوه مىشدم . آنگاه مردان كجاوه را برداشته بر پشت شتر مىگذاردند و آن را با ريسمان مىبستند . من به اين صورت در آن غزوه همراه پيامبر رفتم . چون پيامبر از جنگ آسوده شد و به سوى مدينه به راه افتاد ، به اتفاق همراهانش آن راه دراز را در طى يك روز و يك شب و نيمى از روز دوم پيمود و در جائى براى استراحت فرود آمد و سپس مردم را به حركت فرمان داد . در همان هنگام كه پيامبر فرمان حركت داد من براى رفع نياز خود از خيمهء پيامبر بيرون رفته بودم . كجاوه بر در خيمه آماده بود كه من وارد آن شوم . در گردن من گردنبندى بود بىآنكه متوجه شوم آن را در جائى كه براى رفع نياز خود رفته بودم جا گذاردم هنگامى كه به لشكرگاه بازگشتم دريافتم كه گردنبند را نياوردهام ، پس بدون آنكه كسى متوجه شود به جائى كه گردنبند بود بازگشتم و مدتى دراز بدنبال آن گشتم تا از خستگى درمانده شدم . در طى اين مدت مسلمانان كه گمان كرده بودند وى به كجاوهء خود رفته طبق معمول آن را برداشته بر پشت شتر نهاده به راه افتادند . آنان ترديدى نداشتند كه وى در كجاوهاش مىباشد . ( 2 ) عايشه گفت : من به محل لشكر بازگشتم ولى كسى را نيافتم ، پنداشتم كه به زودى متوجه نبودن من خواهند شد و با شتاب در پى من بازخواهند گشت . از اينرو تصميم گرفتم در جاى خود بمانم و پياده بدنبال آنان نروم ، بويژه