هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

141

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

كه مقدارى از آنجا دور گشته بودند . چادرم را بر سر افكندم و در آنجا دراز كشيده به انتظار بازگشت آنان ماندم . ( 1 ) در همان حال كه من چشم به راه آنان بودم ، ناگاه صفوان بن معطل سلمى كه در پى مسلمانان روان بود و بخاطر كارى از همراهى با آنان بازمانده بود رسيد و مرا ديد . او پيش از آنكه حكم حجاب براى زنان پيامبر ( ص ) آمده باشد مرا ديده بود و مىشناخت . چون مرا ديد بسويم آمد و گفت : اين همسر رسول خداست . علت بازماندن مرا جويا شد ، ولى من پاسخش را ندادم . از شتر خود فرود آمده آن را نزد من آورد و خود به كنارى رفت و گفت سوار شو . من سوار شدم و او به راه افتاد و به اميد آنكه پيش از رسيدن مسلمانان به مدينه آنان را دريابد شتر را به شتاب مىراند . ولى موفق نشد ، زيرا مسلمانان با شتاب به سوى مدينه مىرفتند تا در آنجا از خستگى سفر بياسايند . لذا وارد مدينه شدند و تا هنگامى كه بارهاشان را فرود آوردند متوجه نبودن من نشدند . صفوان در روشنائى روز و در حالى كه من بر پشت شتر او بودم وارد مدينه شد و مرا پياده نمود . من به خانه‌ام رفتم و گمان نمىكردم كسى احتمال بدى دربارهء من و صفوان سلمى بدهد . ( 2 ) راويان از وى روايت كرده‌اند كه گمانهائى در اطراف وى پديد آمد و مردم در اين باره به نجوا سرگرم شدند ، ولى او چيزى از آنچه بر زبان مردم روان بود نمىدانست . سرانجام اين سخنان به پيامبر ( ص ) و پدر و مادر عايشه ، ابو بكر و ام رومان زينب دختر عبد دهمان رسيد . عايشه از بيمارىاى كه پس از بازگشت به او روى آورده بود به پيامبر گله كرد ولى از برخورد پيامبر و بىتوجهى آن حضرت ناراحت شد . با اين حال نمىدانست چه چيزهائى دربارهء او بر زبان مردم جارى است . رواياتى كه از او آمده مىافزايند : هنگامى كه پيامبر ( ص ) به ديدار من مىآمد و مادرم نيز سرگرم پرستارى از من بود جز اينكه « بيمارتان چطور است » چيزى نمىگفت ، در حالى كه پيش از اين مرا مورد توجه و