هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

107

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

رسيد . بنا به روايت ديگرى او به جائى بنام عسفان به فاصلهء دو روز از مكه رسيد . وى كه از برخورد با مسلمانان هراس داشت و هنوز جنگ بدر و نتايج آن را كه به زندگانى بزرگان قريش پايان داد در خاطر داشت بازگشت را بر ادامهء آن راه مملوّ از خطر ترجيح داد . از اينرو سپاهيانش را گرد آورد و به آنان چنين گفت : امسال سالى خشك است ، رفتن به جنگ در چنين سالى براى ما مناسب نيست و تنها سالى مناسب است كه بتوانيم شترانمان را بچرانيم و شير آن را بنوشيم . به نظر من بازگشت به مكه براى ما بهتر است . بيشتر همراهانش با نظر او موافقت كردند و وى به همراه سپاهش به مكه بازگشتند . اهل مكه اين سپاه را سپاه سويق ناميدند ، منظورشان اين بود كه آنان براى خوردن سويق رفته‌اند نه براى جنگ . ( 1 ) سيره‌نويسان مىگويند در طى روزهائى كه پيامبر در آنجا در انتظار ابو سفيان بسر مىبرد ، مخشى بن عمرو ضمرى كه پيامبر در برخى از غزواتش با وى پيمان دوستى بسته بود به نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت گفت : آيا براى جنگ با قريش بر سر اين آب آمده‌اى ؟ پيامبر از سخن وى احساس تعجب و ريشخند نمود . به وى فرمود : آرى ، اى بنى ضمره‌اى ، با اين حال اگر تو بخواهى پيمانى را كه ميان ما و توست به تو بر مىگردانيم ، سپس با تو مىجنگيم تا آنكه خداوند ميان ما و تو داورى كند . مخشى بن عمرو گفت : نه به خدا اى محمد ، ما به چنين كارى نياز نداريم . اگر پيامبر از سخن وى احساس تمسخر و طعنه زدن نمىكرد به اين شيوه با او برخورد نمىنمود ، زيرا پيامبر انگيزهء جنگ طلبى نداشت ، بلكه آشتىجو بود و به دشمنى و جنگ با كسى برنمىخاست مگر آنكه شرايط او را به آن ناچار سازد . علاوه بر آن نرمخو و بزرگوار بود و در بزرگوارى و اخلاق پسنديده به جائى رسيده بود كه خداوند دربارهء او چنين نازل فرمود : « تو بر خويى عظيم هستى » ( قلم / 4 ) ( 2 ) هنگامى كه پيامبر از ديدار قريش نااميد شد و از بازگشتشان به مكه آگاه گرديد ، به اتفاق همراهانش و با نشاط از اين پيروزى كه بخشى از شكوه