مرتضى مطهرى
113
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
فهميدن مقدمهء معرفت است ولى عمل كردن من به اين است كه اسلام دستور داده باشد . اين است كه عابد در مقام عبادت و در مقام عمل سراغ اين نمىرود كه فلسفه را بفهمد ، بعد عمل كند . در مقام معرفت سراغ فلسفه مىرود ، در مقام عمل تسليم محض است . اگر به ابراهيم ، قهرمان توحيد ، مىگفت : ابراهيم ! پسرت را بفرست در فلان جنگ كه بايد با كفار بجنگد و در آنجا در راه مثلًا جهاد كشته بشود و ابراهيم فرمان را عمل مىكرد ، آنقدرها مهم نبود . به ابراهيم در عالم رؤيا امر مىشود « 1 » : ابراهيم ! فرزند جوانت اسماعيل را به دست خودت به منى مىبرى . سرزمين همين مسجدالحرام بود . در روايت هست كه اين چاه زمزم - كه حالا آب از آن مىگيرند و چون عميقترش كردهاند آب زيادى هم برمىدارند - نبود . هاجر و اسماعيل را كه ابراهيم آورد ، اسماعيل بچهاى بود كه روى زمين خوابيده بود و نمىتوانست بنشيند . همان جا كه اين بچه پايش را به زمين مىزد ، از همان جا به امر الهى اين چشمه پيدا شد و ابراهيم هم به امر خدا گاهى اوقات مىآمد خبر مىگرفت . خودِ تسليمِ آنجا را ببينيد ! به ابراهيم مىگويد : برو زن و بچه را تنها در بيابان وحشتناك بگذار و بيا . ولى ابراهيم چون مىداند اين امر خداست « لِمَ » نمىگويد ، « چرا » نمىگويد . مىداند اين يك فلسفهاى دارد و بىحساب نيست . زن و بچه را مىگذارد و مىرود . بعد قبيلهء « جُرهُم » آمدند و چون اين آب پيدا شده بود - و عرب هم كه نياز زيادى به آب دارد - آنجا چادر زدند و كمكم آنجا يك دهى شد و اسماعيل به اين شكل در آنجا بزرگ شد . چه جوانى ! جوان برومندى ، جوان رشيدى ، جوان بامعرفتى ، آنچنان بامعرفت كه خود قرآن نقل مىكند وقتى كه حضرت ابراهيم به اسماعيل اعلام مىكند كه پسركم ! در عالم رؤيا اينچنين به من دستور مىدهند كه سر تو را به دست خودم ببُرم ، فوراً عرض مىكند : يا ابَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ « 2 » پدرجان ! امر خداست ، اطاعت كن . يك همچو پسرى ! ابراهيم اعتمادش به امر خدا و تسليمش در مقابل امر خدا تا آنجاست كه يك امرى كه از نظر عقل و فكر او هيچ فلسفهاى نمىتوانست داشته باشد « 3 » چون اعتماد
--> ( 1 ) . رؤياى انبيا هم در روشنى مانند بيدارى است ، وحى است . ( 2 ) . صافات / 102 . ( 3 ) . واقعاً هم هيچ فلسفهاى نداشت . خدا واقعاً همچنين نمىخواست كه ابراهيم بچهاش را بكشد ، ولىاين آزمايش ابراهيم بود .