مرتضى مطهرى
362
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
نظر ابن خلدون ابن خلدون كه پايه گذار جامعه شناسى محسوب مىشود ، از كسانى است كه روى عصبيت خيلى تكيه كرده است و شايد اصالت را براى عصبيت ( يعنى همبستگيهاى روحى و نژادى و امثال اينها ) مىداند . انسان گاهى به خاطر تعصبى كه در زمينهء نژاد و وطن و خون و عقيدهاش دارد ، خود را فدا مىكند . اين كه ديگر ما فوق گرسنگى است . گرسنگى تا آن وقت حاكم بر انسان است كه انسان شرط اولش اين باشد كه بخواهد به هر شكل كه هست زنده بماند ؛ بگويد حال كه مىخواهم زنده بمانم ، بدون نان كه نمىشود ، پس اصل نان است . ولى تاريخ بشر اينجور نيست . تاريخ بشر - لااقل نيمى از آن - مىگويد : اول من آقا باشم ، آزاد باشم ، استقلال داشته باشم ، شرف داشته باشم ، بعد زندگى كنم ؛ من زندگىاى كه در آن آزادى و استقلال و شرافت نباشد ، زندگىاى كه در آن عقيده و ايمانم در هم كوبيده شود ، نمىخواهم . اين هميشه در بشر بوده ، امروز هم هست . [ زمانى كه لشكر معاويه آب را بر سپاه على عليه السلام بسته بود ] اميرالمؤمنين اصحابش را با اين جملهها چنان به هيجان آورد كه در اندك مدتى لشگر معاويه را از شريعهء فرات دور راندند . ببينيد چگونه حس شرافت بشر را تهييج كرد : الا وَ انَّ مُعاوِيَةَ قادَ لُمَةً مِنَ الْغُواةِ معاويه عدهاى را جمع كرده . . . و خلاصه فرمود : اينها شريعه را گرفتهاند كه تشنه بمانيد و از اين راه شما را مستأصل كنند : رَوُّوا السُّيوفَ مِنَ الدِّماءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماء مىخواهيد سيراب بشويد ؟ شمشيرهاى خودتان را از خون اين ناكسان سيراب كنيد ، فَالْمَوْتُ فى حَياتِكُمْ مَقْهورينَ وَ الْحَياةُ فى مَوْتِكُمْ قاهِرينَ « 1 » زندگى و مردگى اين نيست كه آدم نفس بكشد يا نكشد . آدم بميرد و پيروز ، زنده است ؛ بماند و محكوم ، مرده است . اين يك غيرتى است در بشر ، يك حسى است در بشر . شعرى هم از فردوسى در اين زمينه است ، مىگويد : تن مرده و گريهء دوستان * به از زنده و طعنهء دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى * كه سالار باشم كنم بندگى واقعاً چنين حسى هميشه در بشر بوده است . هميشه بشر همه چيز را با مقياس
--> ( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 51