مرتضى مطهرى

82

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

باشد ، هرجا كه احتمال مىدهيد مىرويد و تمام حواستان به اين است كه گوشه و كنار را نگاه كنيد ببينيد آيا مىتوانيد گمشده‌تان را پيدا كنيد . از بهترين و افتخارآميزترين تعبيرات اسلامى يكى همين است : حكمت گمشدهء مؤمن است ، هرجا كه پيدايش كند مىگيرد و لو از دست يك مشرك ؛ يعنى تو اگر مالت را ، گمشده‌ات را در دست يك مشرك ببينى آيا مىگويى من كارى به آن ندارم ، يا مىگويى اين مال من است ؟ امير المؤمنين مىفرمايد : مؤمن علم را در دست مشرك عاريتى مىبيند و خودش را مالك اصلى ، و مىگويد او شايستهء آن نيست ، آن كه شايستهء آن است من هستم . برخى مسألهء تسامح و تساهل نسبت به اهل كتاب را به حساب خلفا گذاشته‌اند كه « سعهء صدر خلفا ايجاب مىكرد كه در دربار آنها مسلمان و مسيحى و يهودى و مجوسى و غيره با همديگر بجوشند و از يكديگر استفاده كنند » ولى اين سعهء صدر خلفا نبود ، دستور خود پيغمبر بود . حتى جرجى زيدان اين مسأله را به حساب سعهء صدر خلفا مىگذارد . داستان سيد رضى را نقل مىكند كه سيد رضى - كه مردى است در رديف مراجع تقليد و مرد فوق العاده‌اى است و برادر سيد مرتضى است - وقتى كه دانشمند معاصرش « ابو اسحاق صابى » « 1 » وفات يافت قصيده‌اى در مدح او گفت « 2 » : أَ رَأَيْتَ مَنْ حَمَلوا عَلَى الْاعْوادِ * أَ رَأَيْتَ كَيْفَ خَبا ضِياءُ النّادى « ديدى اين چه كسى بود كه روى اين چوبهاى تابوت حملش كردند ؟ ! آيا فهميدى كه چراغ محفل ما خاموش شد ؟ ! اين يك كوه بود كه فرو ريخت . . . » برخى آمدند به او عيب گرفتند كه آيا يك سيد ، اولاد پيغمبر ، يك عالم بزرگ اسلامى ، يك مرد كافر را اين‌طور مدح مىكند ؟ ! گفت : بله ، « انَّما رَثَيْتُ عِلْمَهُ » من علمش را مرثيه گفتم ، مرد عالمى بود ، من او را به خاطر علمش مرثيه گفتم . ( در اين زمان اگر كسى چنين كارى كند از شهر بيرونش مىكنند . ) جرجى زيدان بعد از آنكه اين داستان را نقل مىكند مىگويد : ببينيد سعهء صدر را ، يك سيد اولاد پيغمبر مثل سيد رضى با اينهمه عظمت روحى و اين

--> ( 1 ) . ابو اسحاق صابى مسلمان نبود ، صابئى بود ( دربارهء مذهب صابئين خيلى حرف است . برخى گفته‌اند مذهب صابئى ريشهء مجوسى داشته ولى يك نحلهء مسيحى است . امروز راجع به اين مذهب خيلى بحثهاست كه ريشهء آن چيست ) و بسيار دانشمند و مرد مؤدبى بود ، و چون اديب بود خيلى علاقه‌مند به ادبيّت قرآن بود و خيلى هم به آيات قرآن استشهاد مىكرد . ماه رمضان چيزى نمىخورد . مىگفتند تو كه مسلمان نيستى چرا چيزى نمىخورى ؟ مىگفت : ادب اقتضا مىكند كه من با مردم زمان خودم هماهنگى داشته باشم . ( 2 ) . اين قصيده را در داستان راستان نقل كرده‌ام .