مرتضى مطهرى
61
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مىكنم ، برخى كه ادعاى تاريخشناسى هم دارند - شنيدهام - مىگويند چرا امام جعفر صادق وقتى كه ابو سلمهء خلّال به او نامه مىنويسد قبول نمىكند ؟ اينجا كه هيچ شرايط فراهم نبود ، نه شرايط معنوى كه افرادى با خلوص نيت پيشنهادى كرده باشند ، و نه شرايط ظاهرى كه امكاناتى فراهم باشد . چون در اينجا از عبد اللَّه محض نام برديم و در مقدمهء سخن نيز عرض كرديم كه حضرت صادق در ابتدا با بنى العباس همكارى نكرد يا خودش قيام نكرد ، لازم است جريان ديگرى را نقل كنيم كه [ نشان مىدهد ] از ابتدا امام صادق چه رويى به نهضتهاى ضد اموى نشان داد ؟ در اينجا ما از كتاب أبو الفرج اصفهانى استفاده مىكنيم ، بازهم از باب اينكه تا آنجا كه من گشتهام كسى بهتر و مفصلتر از او نقل نكرده ، و أبو الفرج نيز يك مورخ اموى سنى است . به او « اصفهانى » مىگويند از باب اينكه ساكن اصفهان بوده ، ولى اصلًا اصفهانى نيست ، اصلًا اموى است ، و با اينكه اموى است يك مورخ سنى بىطرف است . شيخ مفيد در كتاب ارشاد از همين أبو الفرج نقل مىكند نه از روايات اهل تشيع . اجتماع محرمانهء سران بنى هاشم قضيه اين است كه در اوايل كار كه مىخواست اين نهضت ضد اموى شروع شود ، رؤساى بنى هاشم در « ابواء » « 1 » كه منزلى است بين مدينه و مكه ، اجتماع محرمانهاى تشكيل دادند . در آن اجتماع محرمانه ، اولاد امام حسن : عبد اللَّه محض و پسرانش
--> ( 1 ) . در تاريخ اسلام نام اين محل را زياد مىبينيم . « ابواء » همان جايى است كه آمنه مادر پيغمبر اكرم در آنجا وفات يافت . در وقتى كه حضرت رسول بچهء تقريباً پنج سالهاى بودند ، ايشان را همراه خودش آورده بود به مدينه ، چون قوم و خويشهاى آمنه در مدينه بودند و حضرت رسول از طرف مادر يك انتسابى به مردم مدينه داشت . در بازگشت ، بين راه مريض شد و در همان منزل « ابواء » از دنيا رفت . پيغمبر ماند با كنيز مادرش « امّ ايمن » ( البته همراه قافلهاى بودند ) و بعد با او به مكه مراجعه كرد . مرگ مادرش را در غربت و در يكى از منازل بين راه به چشم خود ديد . و لهذا نوشتهاند بعد كه حضرت آمدند به مدينه ( مىدانيم حضرت در پنجاه و سه سالگى آمدند به مدينه ، و ده سال آخر عمر ايشان در مدينه گذشت ) در يكى از سفرها كه از همان « ابواء » مىگذشتند ، به آنجا كه رسيدند ، [ اصحاب ] ديدند پيغمبر اكرم تنها راه افتاد به يك سو ، و به يك نقطه كه رسيد ، در همان نقطه ايستاد و سپس نشست و دعايى خواند ، و بعد ديدند اشك پيغمبر جارى شد . همه تعجب كردند كه قضيه چيست ؟ از ايشان سؤال كردند ، فرمود : « اين قبر مادر من است » . در حدود پنجاه سال قبل از آن كه بچهاى بوده پنجساله ، آمده بود آنجا و ديگر عبور حضرت به آن محل نيفتاده بود ، بعد از پنجاه سال كه به قبر مادرش رسيد ، رفت و دعا كرد و گريه نمود .