مرتضى مطهرى
119
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
از فرنگيها معتقد بشوند كه مأمون روى عقيده و خلوص نيت ، ولايتعهد را به حضرت رضا تسليم كرد و حوادث روزگار مانع شد ، زيرا حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفت و موضوع منتفى شد . ولى اين مطلب البته از نظر علماى شيعه درست نيست ، قرائن هم بر خلاف آن است . اگر مطلب تا اين مقدار صميمى و جدى مىبود عكس العمل حضرت رضا در مسألهء قبول ولايتعهد به اين شكل نبود كه بود . ما مىبينيم حضرت رضا قضيه را به شكلى كه جدى باشد تلقى نكردهاند . نظر شيخ مفيد و شيخ صدوق فرض ديگر - كه اين فرض خيلى بعيد نيست چون امثال شيخ مفيد و شيخ صدوق آن را قبول كردهاند - اين است كه مأمون در ابتداى امر صميميت داشت ولى بعد پشيمان شد . در تاريخ هست - همين أبو الفرج هم نقل مىكند ، و شيخ صدوق مفصلترش را نقل مىكند ، شيخ مفيد هم نقل مىكند - كه مأمون وقتى كه خودش اين پيشنهاد را كرد گفت : زمانى برادرم امين مرا احضار كرد ( امين خليفه بود و مأمون با اينكه قسمتى از مُلك به او واگذار شده بود وليعهد هم بود ) من نرفتم و بعد لشكرى فرستاد كه مرا دست بسته ببرند . از طرف ديگر در نواحى خراسان قيامهايى شده بود و من لشكر فرستادم ، در آنجا شكست خوردند ، در كجا چنين شد و شكست خورديم ، و بعد ديدم روحيهء سران سپاه من هم بسيار ضعيف است ؛ براى من ديگر تقريباً جريان قطعى بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت ، كَتبسته تحويل او خواهند داد و سرنوشت بسيار شومى خواهم داشت . روزى بين خود و خداى خود توبه كردم - به آن كسى كه با او صحبت مىكند اتاقى را نشان مىدهد و مىگويد - در همين اتاق دستور دادم كه آب آوردند ، اولًا بدن خودم را شستشو دادم ، تطهير كردم ( نمىدانم كنايه از غسل كردن است يا همان شستشوى ظاهرى ) ، سپس دستور دادم لباسهاى پاكيزهء سفيد آوردند و در همين جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بين خود و خداى خود عهد كردم ( نذر كردم ) كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى كند و بر برادرم پيروز گرداند ، خلافت را به كسانى بدهم كه حق آنهاست ؛ و اين كار را با كمال خلوص قلب كردم . از آن به بعد احساس كردم كه گشايشى در كار من حاصل شد . بعد از آن در هيچ جبههاى شكست نخوردم . در جبههء سيستان افرادى را فرستاده بودم ، خبر پيروزى آنها آمد . بعد طاهر بن الحسين را