مرتضى مطهرى
89
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
آنجا ديدم خيلى ساده با يك استكان آب هم مىشود وضو گرفت . آدمى كه در مدرسهء جدّه هميشه يك رودخانه آب از جلويش رد مىشود ، خيلى دير يقين پيدا مىكند كه صورتش را شست يا نشُست . اما آنجايى كه بيش از يك استكان آب وجود ندارد زودتر هم يقين مىكند . آب قليل خودش احكامى دارد ، ولى مردمى كه هميشه سروكارشان با آب لوله كشى و آب جارى و استخر داخل حياط است ، كم كم طهارت با آب قليل به آنها نمىچسبد . اين همان ساختن شرايط محيط است . شرايط كه عوض شود مىبيند خوب هم مىسازد ، حسابى هم مىچسبد . شما مىبينيد بسيارى از اصلاحات را ضرورت به وجود مىآورد . ما خودمان در همين مسائل دينى ديدهايم . خيلى حرفها منطقى است . آدمهاى فهميده قبل از آنكه ضرورت پيدا شود ، يك حرف منطقى را عرضه مىدارند . جامعه قبول نمىكند ، بلكه در مقابلش مقاومت مىكند چون در آن شرايط است . ولى وقتى كه ضربات و فشار زياد وارد شد منطقها هم عوض مىشود ، آنوقت مىگويند نه ، درست است . منطق كه همان منطق است ، منطق كه فرق نكرده ، يعنى از نظر دليل و منطق و نيروى اقناع فكرى ، وضعيت با آن وقت هيچ فرق نكرده ، ولى تا وقتى كه زور نيامده انسانها حاضر نيستند خودشان را تطبيق دهند . وقتى كه زور آمد فكرشان هم عوض مىشود . اين حرفى هم كه اينها مىگويند ، در اين جهت ، جزئى و چيزكى از حقيقت [ را دارد . ] اگر اينطور بخواهيم تفسير كنيم يعنى بگوييم كه اين مسئله يك مسئلهء روان شناسى نيست كه نظر ماركس از ديد روان شناسى دربارهء انسان اين بوده كه انسان از نظر اخلاقى يك موجود مادى است - و لهذا ماركسيستهاى عصر جديد مانند اريك فروم كه به روانكاوى ديگرى قائل هستند مىخواهند حرفهاى ماركس را توجيه كنند كه اصلًا ماركس [ به اين مسئله نظر نداشته است ، ] اينها را به غلط [ به او نسبت دادهاند ، ] از لنين گرفته تا ماقبل و مابعدش در حرف ماركس اشتباه كردهاند ، حرف او را نفهميدهاند و او انسان را آنچنان كه اينها از نظر اخلاقى مادى مىدانند مادى نمىداند و مىخواهد قضيه راطور ديگرى توجيه كند - در اين صورت اين مسئله مسئلهء ديگرى مىشود و برمىگردد به طبيعت امور اقتصادى كه نوعى جبر بر آن حاكم است ، يعنى امور اقتصادى نوعى جبرِ حاكم بر انسان دارند و انسان چارهاى ندارد جز اينكه خودش را با امور اقتصادى تطبيق دهد ولى ساير شئون كه معنويات باشند جبرى حاكم بر انسان ندارند . البته در اينجا در عين حال از جنبهء روان شناسى بايد بگويد كه حتى عقل و برهان عقلى اصالت ندارد . اينكه شما مىبينيد كه عقل در يك جا جزم حكم مىكند ، شرايط اقتصاديش به او اجازه مىدهد . اگر شرايط اقتصادى عوض شود ، عقل هم حتى در مبادى اوليهء خود تجديدنظر مىكند . وجدان اخلاقى در انسان اصالت ندارد . بالاخره در اينجا هم يك نوع بىاصالتى قائل است