مرتضى مطهرى

90

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

ولى ريشهء بىاصالتى را نه جنبهء روان شناسى انسان بلكه جنبهء خشونت و تحميل و جبريگرى امور اقتصادى مىداند و البته اين - على رغم آنچه كه اريك فروم ادعا مىكند - ملازم است با اينكه براى انواع وجدانهاى انسان اصالت قائل نشود ؛ يعنى بايد بگويد وجدان دينى خواه ناخواه خودش را [ با شرايط اقتصادى ] تطبيق مىكند ، عقل خواه ناخواه خودش را تطبيق مىكند ، ذوق زيبايى خواه ناخواه خودش را تطبيق مىكند ؛ و قهراً يك نوع بىاصالتى در اينجا قائل است . مقصود از « زيربنا » در اين صورت مسئله چنين مىشود كه اين تعبيرى كه هميشه به كار مىبرند كه از نظر ماركسيستها زيربناى جامعه اقتصاد است [ مقصود از « زيربنا » چيست ؟ ] . اگر بتوانيد ريشهء لغت فرنگيى را كه اين كلمهء « زيربنا » از آن ترجمه شده به دست بياوريد ، ببينيد ترجمهء چه كلمه‌اى است و خواسته‌اند به چه تشبيه كنند [ مناسب و بلكه لازم است . ] چون يك وقت هست ما مىگوييم « زيربنا » و مقصودمان طبقهء زيرين است مثل اينكه در يك ساختمان چندطبقه ، يك طبقه زير قرار گرفته و طبقه‌هاى ديگر رو . طبقه‌هاى رو متكى به طبقهء زير هست ولى طبقهء زير متكى به طبقه‌هاى رو نيست ، يعنى اگر اين خراب شود آن بالا خراب مىشود ولى اگر بالا خراب شود اين خراب نمىشود . اين ، شرط آن هست ولى آن ، شرط اين نيست . آيا ماركس كه گفته است « اقتصاد زيربناست » مىخواسته جامعه را تشبيه كند به يك ساختمان چند طبقه كه طبقهء زيرينش اقتصاد است و امور ديگر طبقاتى است كه روى اين طبقه ساخته شده و لهذا اين كه متزلزل شود آنها متزلزل مىشوند ، اين كه تغيير كند آنها متغير مىشوند ، اين كه حركت كند خواه ناخواه آنها بايد حركت كنند ؟ يا اين كلمهء « زيربنا » از اصطلاح خاص معمارها و بنّاها گرفته شده كه مىگويند زيرساز و روساز ساختمان ؟ مثلًا در يك اتاق ، آجر و آهن و ساير مصالحى را كه اساس استحكام آن را تشكيل مىدهند مىگويند « زيرساز » و چيزهايى را كه جنبهء دكور و زينتى دارد - مثل گچى كه روى ديوارها مىكشند و رنگى كه مىكنند - مىگويند « روساز » . آيا منظور ماركس اين بوده است كه اساس جامعه يعنى آن كه استخوان بندى جامعه است اقتصاد است ، اينهاى ديگر جنبهء فانتزى دارد ؟ يعنى معيشت و معاش انسان اساس زندگى فرد و جامعه هر دو است و تا اين بُعد درست نشده نوبت به هيچ چيز نمىرسد . اگر اين بعد درست شد و فراغت و امكاناتى براى انسان پيدا شد آنگاه به دكورش هم مىپردازد ، آنوقت گچى و رنگى و نقاشى و غيره ، و الّا تا آن نباشد اين نيست ، كه خود اين هم اساساً يك فكرى است . مولوى مىگويد : « آدمى اول اسير نان بود » و حرف درستى هم هست . [ حديث ] « مَنْ لا مَعاشَ لَهُ لا مَعادَ لَهُ » نيز چنين مطلبى است . البته نه اينكه يك قاعدهء كلى باشد ولى به‌طور تقريباً اكثريت مىشود اين سخن را گفت . يا بگوييم اصل اول در