مرتضى مطهرى
88
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
اخلاقى مادى و اقتصادى است و يگانه محركش [ امور اقتصادى ] مىباشد پس قهراً تمام وجدانهايى كه در جامعه هست تابع اين جهت است ؟ مسلّم چنين چيزى در نظريات ماركس هست . اگر نگوييم تمام نظريات ماركس ، قسمتى از نظريات ماركس متوجه اين مطلب هست . برداشت ديگر اين است كه نظريهء اصالت اقتصاد در فلسفهء ماركس جنبهء روان شناسى نداشته باشد بلكه جنبهء جامعه شناسى داشته باشد به اين معنا كه جامعه به خيلى چيزها نياز دارد ، به قانون نياز دارد ، به اخلاق نيكو نياز دارد ( حال موقت يا غير موقت ) ، به فلسفه نياز دارد ، به هنر نياز دارد ، به توليد و توزيع هم نياز دارد . آنها معنوى هستند و اين مادى . روابط اقتصادى خشن است ، يعنى يك نوع جبر بر آن حاكم است . انسان نمىتواند از قوانين اقتصادى تخلف كند ، بر خلاف امور معنوى كه امورى فانتزى و تا حد زيادى اختيارى و انتخابى است . مثلًا بشر مىآيد با دست قالى توليد مىكند . ابتدا بايد پشم يا پنبه را با دست پاك كند ، بعد رشته نمايد و سپس با دست ببافد . اين امر مقدارى نيروى كار مىبرد كه وقتى اين فرش بيرون مىآيد اگر به پول امروز مثلًا ده هزارتومان كمتر باشد صرف نمىكند ، يعنى لااقل ده هزارتومان نيروى كار روى آن صرف شده است . يك مرتبه يك اختراع صورت مىگيرد ، يك ماشين ساخته مىشود كه قدرت دارد همين فرش را با صرف نيروى كارِ خيلى كمتر به وجود آورد كه براى آن توليدكننده به جاى ده هزار تومان دو هزارتومان تمام شود ؛ يعنى با آن ده هزارتومان به جاى يك فرش پنج فرش عرضه مىدارد . او آن فرش را كمتر از ده هزارتومان نمىتواند به بازار عرضه بدارد ولى كسى كه از ماشين استفاده مىكند مىتواند مثلًا به پنج هزارتومان عرضه بدارد . اين امر اجبارى است كه محصول اول از بين مىرود ، اين ديگر اختيارى و انتخابى نيست . نظامات اقتصادى ، خودش را بر انسان تحميل مىكند . اما مسائل اخلاقى و معنوى ، پيچَش دست خود ماست كه اين متد اخلاقى را انتخاب كنيم يا آن متد را . ما ناچاريم آنچه را كه در اختيار ماست تابع آن چيزى قرار بدهيم كه در اختيار ما نيست ( جبراً اينجور مىشود . ) مسائل اقتصادى خودش را به ما تحميل كرده و ما نمىتوانيم از جبر آن آزاد باشيم و بايد آن را داشته باشيم . در نتيجه هميشه بشر مسائل اخلاقى و معنوى را تابع آن قرار مىدهد . اين مطلب فى حد ذاته تا حدى مطلب درستى است . ( هميشه بايد جنبههاى مثبت و منفى حرفها هر دو را گفت . ) در اينكه وجدان انسان در بسيارى از مواقع تابع ضرورتهاى عملى است نمىتوان شك كرد . به عنوان مثال ذكر اين داستان مناسب به نظر مىرسد : شخصى بود نجف آبادى به نام آقا شيخ محمدحسن . خيلى مرد خوبى بود و اندكى در كارها وسواس داشت ، مخصوصاً در طهارت ، نجاست و وضو گرفتن . رفت مكه و برگشت . مثل اينكه همان سالِ حاجى كويتىها بود و با ماشين رفتند . آنجا وسيله نبود . يك آفتابه آب داشتند كه پانزده نفر مىبايست با آن وضو بگيرند . گفت من