مرتضى مطهرى
851
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
و آن راه را انتخاب نكنيد . سلب اختيار و سلب قدرت از شما نمىكند . فرق است ميان ضرورتى كه از شما سلب قدرت و سلب اختيار كند ، مثل آنجا كه پاسبانى مىآيد و مىگويد حق ندارى از اينجا به روى ، بايد از آنجا به روى ، كه يك عاملى از بيرون آمده از شما سلب قدرت و سلب اختيار و انتخاب كرده است ، و ضرورتى كه ناشى از اختيار است و هيچ عامل بيرونى وجود ندارد ، اين شما هستيد كه اين كار را مىكنيد . بنابراين فرق است ميان ضرورتهاى ناشى از اختيار و ضرورتهاى سلب كنندهء اختيار . حالا بحث در اينجا اين است : اينها خيال كردهاند كه اگر ما در مسائل تاريخى قائل به ضرورت بشويم ، هر ضرورتى كه قائل شويم اختيار و قدرت را از انسان سلب كردهايم . نه ، هر ضرورتى اين طور نيست . ضرورتهاى تاريخى ضرورتهاى ناشى از اختيار انسانهاست يعنى ضرورتهايى است كه عامل اختيار هم جزء علل ضرورى كردن هستند نه ضرورتهايى كه يك عاملى با پس زدن اختيار ، ضرورت را ايجاد كرده . پس فرق است ميان ضرورىِ بالاختيار و ضرورىِ بالاجبار و لا بالاختيار كه اختيار را سلب مىكند . تاريخ علمى مبتنى بر طبيعت داشتن جامعه است مطلبى را ما در گذشته مطرح كرديم - كه اينجا هم بالاشاره مىگوييم و رد مىشويم - و آن اين است كه آيا جامعه در ذات خودش طبيعت و شخصيت مستقلِ از طبيعت و شخصيت افراد دارد يا ندارد ؟ مسئلهء اصالة الاجتماع و اصالة الفرد . اگر ما قائل بشويم كه اصلًا جامعه از خود طبيعتى ندارد ، واقعيتى از خود ندارد ، تنها فرد است كه طبيعت و واقعيت و وجود دارد و جامعه يك امر انتزاعى است ، باز هم بحث تاريخ علمى غلط است ؛ يعنى همينطور كه اگر براى تاريخ نقلى اعتبار قائل نباشيم يا اگر اصل عليت را در اينجا جارى ندانيم ديگر ما تاريخ علمى نخواهيم داشت ، اگر براى جامعه هم طبيعت قائل نشويم تاريخ علمى نداريم ، چرا ؟ زيرا ما مىخواهيم ضوابط و قواعدى براى جوامع بيان كنيم . وقتى كه جامعهها وجودى ندارند الّا اعتبارى و انتزاعى و فقط افرادند كه وجود داشتهاند ، پس قهراً سنت و قاعده و ضابطه هم ندارد ، فقط افراد وجود دارند . و لهذا در غير مورد جامعهء انسان ، در اجتماعات گياهها و در اجتماعات حيوانها شما ديگر جامعه شناسى نداريد ، مگر در حيواناتى كه بالغريزه اجتماعى هستند كه حساب ديگرى دارد . انبوه درختهاى يك باغ ، هر درخت خودش حكم دارد ، جامعهء درختان ديگر قاعده و قانون و سنتى ندارد . پس تاريخ علمى مبتنى بر طبيعت داشتن جامعه است و چون ما در گذشته ثابت كردهايم - حتى از نظر قرآنى هم ثابت كردهايم - كه جامعه از خود هويت و طبيعت دارد ( گو اينكه فرد را هم اعتبارى ندانستهايم ولى به هر حال براى جامعه هويت و واقعيت و طبيعت قائل شدهايم ) بنابراين ما