مرتضى مطهرى

646

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

عالم وجود دارد كه غير آن چيزى است كه ما به آن ماده مىگوييم ، يعنى آن اصلى كه تحول پيدا مىكند و حالتى كه ندارد به او داده مىشود و بعد باز حالتى كه دارد از او سلب مىشود و حالت جديدى پيدا مىكند ، يك چيزى است بسيطتر از ماده و انرژى ، يعنى آنچه كه ما ماده مىناميديم او در واقع ماده نيست ، چون ماده يعنى آن كه هيچ حالتى غير از مادهء اشياء بودن ندارد يعنى خودش يك حالت نيست . وقتى كه معلوم شد يك چيزى است كه اين حالتى است براى او كه بعد او يك حالت ديگر در مقابل اين پيدا مىكند ، پس اين ديگر شايستگى ماده بودن را ندارد ، كه حكماى الهى هم هميشه اين‌جور گفته‌اند كه آن كه مادهء عالم است آنقدر بسيط است كه اصلًا ما نمىتوانيم به آن « شىء » بگوييم . آن يك چيزى است كه هميشه در پناه حالتها و صورتها مىتواند وجود داشته باشد . حالتهاى او هميشه موجود مىشوند و معدوم مىشوند و در واقع خلق مىشوند و نفى مىشوند ولى خود او چيزى است كه در لابلاى اين حالتها وجود دارد . هيچ چيزى بدون سابقه خلق نمىشود . اصلًا اين يك نظريهء بسيار اساسى در حكمت الهى است ، نه تنها خواجه نصيرالدين طوسى بلكه هرچه حكيم الهى تا حالا در دنيا آمده اين‌جور فكر مىكرده است . نه تنها اينها مادى نبوده‌اند ، بلكه به كسى كه بگويد اينها مادى بوده‌اند مىخندند . و آن ماده‌اى كه به آن معنا آنها قائل هستند آنقدر بسيط است كه اصلًا خودش حكم ندارد چون شيئيت ندارد ؛ شيئيت او فقط اين است كه گاهى اين است گاهى آن ، ولى خودش حتى قابل اشاره هم نيست . مثال من گاهى كه مىخواهم به صورت مثال ذكر كنم براى توضيح مطلب به اين صورت ذكر مىكنم ( ولى باز هم خيلى فرق مىكند ) ، مىگويم ماده مثل اين حروف هجاء است كه با صداهاى مختلف تلفظ مىشود ، مثلًا همزه را مىگوييم ا ، ا ، ا ، آ ، او ، اى ؛ يا صداهايى كه ممكن است در بين اين صداها باشد . آنچه كه ما به آن همزه مىگوييم كدام است ؟ اگر فقط « ا » همزه باشد پس بقيه همزه نيستند ، و همين‌طور ساير صداها . مىگوييم نه ، همزه آن چيزى است كه در همهء اينها وجود دارد . « ا » همزه است به علاوهء يك حالت ، يك صدا ، و لهذا همين حالت در « بَ » هم وجود دارد . « ا » همزه است به علاوهء صداى ديگر . « ا » همزه است به علاوهء صداى ديگر . ولى خود همزه چه ؟ خودش را ما نمىتوانيم تلفظ كنيم . هرجور تلفظ كنيم ، ولو تلفظ سكونى هم بكنيم ، مثلًا بگوييم بُؤْ ، آن هم خودش يك حالتى است . فقط مىتوانيم به آن اشاره كنيم بگوييم آن چيزى كه در ميان همهء اينها هست ولى خودش نمىتواند تنها وجود داشته باشد . حالا آن كه در ميان همهء اينها هست و خودش نمىتواند تنها وجود داشته باشد اصلًا نمىتواند هم تنها خلق بشود . او اصالت ندارد كه بگوييم حالت را به او مىدهند . حالت را به چيزى