مرتضى مطهرى

621

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

برمىداشتند مىديدند اسم خلفا در آنجا هست ، آن وقت اين مىشد يك معجزه‌اى ! خوب ، معلوم است كه يك انار به‌طور طبيعى آن شكلها را پيدا نمىكند و به يك قوّهء قاسره احتياج دارد . يا مثال مىزدند ، مىگفتند شما اگر بخواهيد يك سنگ را به بالا پرتاب كنيد بايد ضربه‌اى از خارج بر آن وارد كنيد ولى اگر سنگ را رها كنيد ، به حكم طبيعتِ خودش به طرف زمين مىآيد . اينها مىگويند اگر در جامعه مالكيت نباشد - كه مالكيت يك امر قسرى است - جامعهء بشرى به حكم طبيعتِ خودش قانون خودش را اجرا مىكند و نياز به يك آقابالاسر ندارد . ولى چون اين امر غيرطبيعى در جامعه پيدا شده - كه نامش مالكيت است و يك نوع دزدى است « 1 » - [ دولت براى حفظ آن ايجاد مىشود . ] در حال غيرطبيعى ، هميشه تمايل طبيعت به سوى بازگشت به حالت اصلى خودش است ؛ اگر رهايش كنيم به حالت اوليه برمىگردد مگر اينكه ما هميشه يك زورى داشته باشيم براى اينكه آن را نگه دارد ، مثل اينكه اگر من بخواهم اين تسبيح را در اين فضا نگه دارم هميشه بايد دست من اينجا باشد . اگر من دستم را رها كنم ، تسبيح به حالت عادى خودش برمىگردد . دولت يعنى آن نيروى زور و جبرى كه مىخواهد جامعه را به اين حالت عدم تعادل ( اين حالت ظالمانه ) نگه دارد . پس فلسفهء پيدايش حكومتها و دولتها اين ظلم است كه اسمش مالكيت است و مرگ دولتها هم با مرگ مالكيت است . مالكيت كه از بين برود دولت هم از بين مىرود . نظير همين را در مذهب هم مىگويند . مىگويند عامل به وجود آمدن مذهب مالكيت است و با مرگ مالكيت مذهب هم خود به خود منتفى مىشود . لهذا جزء تعليمات ماركس است كه مىگويد با مذهب مبارزه نكنيد ، مذهب را در درجهء دوم قرار بدهيد ، با آن عاملى كه پديدآورندهء مذهب است مبارزه كنيد كه سرمايه دارى است ، اگر با عاملش كه مادر و علت آن است مبارزه كرديد و آن را از بين برديد خود به خود اين منتفى مىشود . يكى از عجايب روزگار اين است كه دولتهايى كه به سوسياليسم و كمونيسم رسيدند بيش از دولتهايى كه به اين مرحله نرسيده‌اند همه چيزشان وابسته به دولت است . اين حرفها در تعليمات ماركس بود و ماركس به قول اينها يك فيلسوف بود ، در خانه‌اش نشسته بود و اين حرفها را مىزد . لنين وقتى آمد اينها را پياده كند عملًا ديد اينها حرف مفت است ؛ اگر دولت نباشد ، اگر زور نباشد مگر مىشود يك جامعه را نگهدارى كرد ؟ اين بود كه جزء تغييراتى كه داد مسئلهء دولت بود ، بلكه خشن‌ترين دولتها را اينها به وجود آوردند ، منتها اسمش را « ديكتاتورى پرولتاريا » گذاشتند و گفتند اين ، ديكتاتورى طبقهء كارگر ( كارگر كارخانه ) و محروم است . حالا كارگر چگونه خودش عليه

--> ( 1 ) البته اين بيان ، تقريبى براى حرف آنهاست ؛ آنها چنين بيانى ندارند .