مرتضى مطهرى
594
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مىروند براى اينكه اين بارِ زندگى را از دوشش بردارند . حال اگر در مورد شخص ابوطالب هم اين قصه دروغ باشد ولى در موردهاى ديگر امثال اين قضيه زياد بوده است . شما خودتان هم قبول داريد و مىگوييد كه در آن وقت مبادله بوده ولى مبادله ميان قبيلهها . حال ما مىخواهيم ببينيم اسم اين را بايد مالكيت اختصاصى گذاشت يا مالكيت اشتراكى ؟ به عقيدهء ما اين به مالكيت اختصاصى نزديكتر از مالكيت اشتراكى است ، حداكثر بگوييم مالكيت نيمه اختصاصى و نيمه اشتراكى . ولى نه ، اين مالكيت به مالكيت اختصاصى شبيهتر است ؛ يعنى حس مالكيت و تملك در همهء اينها بوده است ولى « من » به صورت « من » وجود نداشته ، « من » نسبت به قبيله در كل يك « من » را به وجود مىآورده ، نه اين است كه حس مالكيت نبوده است . گفتيم بهترين دليلش اين است كه شما مىگوييد مبادله در آن وقت بوده است . فرضيهء ما سپس شما بگوييد دورهء بعد را چطور توجيه مىكنيد ؟ چرا زندگى قبيلهاى ، اين مالكيت نيمه اشتراكى و نيمه اختصاصى دوام پيدا نكرد ؟ آنها چه مىگويند ، ما چه مىگوييم ؟ از نظر ما قضيه خيلى روشنتر است : ازدياد جمعيت . مسئلهء عاطفه يك ظرفيت محدودى تا حدود بيست نفر و سى نفر و پنجاه نفر و صد نفر و دويست نفر دارد . يك پدر بزرگ قبيله مىتواند نسبت به صد نفر از اولاد و نوهها واقعاً يك عاطفهء پدر و فرزندى قويّى داشته باشد و همو رابط باشد و ديگران هم به اعتبار او همين رابطه را حفظ كنند . ولى همين قدر كه رسيد به حدى كه ديگر احصائش هم يك قدرى مشكل مىشود و رئيس قبيله وقتى كه نگاه مىكند ، اگر تنها پسرعموها را هم بخواهد [ درنظر ] بگيرد به دو هزار نفر [ مىرسند ] كه قهراً مجال ديدن اينها آنقدر زياد نيست ، ديگر عواطف اينقدرها نمىتواند حكمفرما باشد و آن جامعه خود به خود تجزيه مىشود . وقتى كه خود به خود تجزيه شد ، ديگر نمىتواند آن كه شما رابطهء اشتراكى ناميديد و ما « ما بودن » ناميديم در اين حد باقى بماند . و لهذا ما مىبينيم اينكه مثلًا پسر عموها با يكديگر يك رابطهء برابرى و برادرى دارند ، همين قدر كه يك نسل گذشت و تبديل به نوه عموها شدند ، روابط به سردى مىگرايد و هرچه كه جمعيت بيشتر باشد اين روابط بيشتر به سردى مىگرايد و لهذا در جامعههاى بزرگ رابطهء خويشاوندى ارحامى خيلى ضعيفتر از جامعههاى كوچك است . در محيطهاى كوچك اين رابطهها قويتر است . در يك ده ممكن است صد خانوار باشند ، همه با يكديگر قوم و خويش باشند و همه هم واقعاً با يكديگر دوست و صميمى و روابطشان خيلى نزديك باشد ولى وقتى آمدند در شهرهاى بزرگ ، برادرها هم ديگر همديگر را دير پيدا مىكنند . پس ما يك فرضيهء ديگرى براى آن دورهها داريم و ديگران هم دارند ، خود نويسنده هم