مرتضى مطهرى
450
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
شناخت وارد نكند هيچ چيز را نمىتواند بشناسد . در شناخت انسان اين ساده بينى است كه كسى خيال كند كه شناخت فقط با عمل پيدا مىشود ، به اين معنا كه اينها مىگويند ، يعنى تو با عمل با واقعيت عينى برخورد مىكنى ، بعد آن در ذهن تو منعكس مىشود آنچنان كه صورت در آينه . اين همان فكر بسياربسيار ابتدائى است كه گمان شده است كه انديشههاى انسان در مرحلهء حتى تصديقات انعكاسات مستقيم عالم عين است ، در صورتى كه در خود اروپا براى اولين بار كانت پى برد - گو اينكه نتوانست حلش كند - كه عناصرى كه ذهن از عالم عين مىگيرد كه انعكاسات عالم عين است جزئى از عناصر شناخت ما را در ذهن تشكيل مىدهد . ما چه بخواهيم چه نخواهيم ، چه مشكلش را بتوانيم حل كنيم چه نتوانيم ، در عناصر شناخت ما و شما - كه اين حرف را مىزنيد - عناصرى وجود دارد كه انعكاس مستقيم عالم عين نيست . اين بحث اصلًا قابل شك و ترديد نيست . پس [ اينكه مىگوييد ] صددرصد عمل كليد انديشه است ، عمل معيار شناخت است ، شناخت را درك نكردهايد ، شناخت را نشناختهايد . اين حقيقتى است كه شناخت را نشناختهايد ؛ اگر اينها شناخت را شناخته بودند به اين جزم نمىگفتند كه عالم عينى معيار شناخت است ، كه معناى اين حرف اين است كه انسان فقط از طريق حواس خودش با دنياى بيرون ارتباط دارد ، هرچه بيشتر با دنياى بيرون گلاويز بشود بيشتر دنياى بيرون در ذهنش منعكس مىشود . همين قدر كه منعكس شد پس شناخت پيدا شد ؛ خير ، شناخت را نشناختهايد كه چنين حرفى را مىزنيد . اگر آن عارف حرفى مىزند حرف او خيلى عميقتر از حرف اينهاست . حرف او چيز ديگرى است . او براى روان انسان دو دروازه قائل است : يك دروازه به طرف طبيعت كه آن باز منقسم مىشود حداقل به پنج دروازه اگر پنج حس داشته باشيم . دروازهء ديگر را به جاى ديگر متصل و مرتبط مىبيند و مىداند ، و مىگويد انسان اگر كوشش كند كه از آن دروازه و از آن سو برود و خودش را آماده كند آن وقت [ چيزهايى ] را از آنجا دريافت مىكند . همينطور كه در اينجا اگر ما چشمهايمان را بسته باشيم جايى را نمىبينيم ، گوشهايمان را ببنديم چيزى را نمىشنويم ، لامسهء خودمان را به يك وضعى تخدير كنيم چيزى را لمس نمىكنيم ، و همينطور حواس ديگرمان ، در آنجا هم [ اگر دروازهء قلبمان را باز نكنيم چيزى دريافت نمىكنيم . ] ولى اگر ما دروازهء قلب را باز كنيم ، آن وقت به ما اشراق و الهام مىشود چيزهايى كه مستقيماً از آنجا گرفتهايم ؛ و اصلًا آن شناختى كه او مىگويد غير از اين شناخت است ، از اين سنخ و تيپ نيست و لهذا قابل بيان هم نيست ؛ معانىاى است كه لفظ ندارد ، چون الفاظ بشر براى آنها وضع نشده : ألا إن ثوباً خيف من نسج تسعة * و عشرين حرفاً عن معاليه قاصر يعنى جامهاى كه از اين بيست و نه حرف بافته شده است ، جامهء الفاظ و كلمات ، براى آن اندام كوتاه است ، به آن اندام راست نمىآيد :