مرتضى مطهرى
328
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
قدر كه آمديد سراغ اصل عليت ، ديگر از آن ضرورتهاى هگلى كوچكترين نشانهاى باقى نيست . بعد بايد توضيح بدهيد . در خود همين كتاب هم در يك جا مىگويد به يك مرحله مىرسد كه اينها نتوانستهاند توضيح بدهند و نمىتوانند توضيح بدهند . وقتى ما مىآييم در ماده ، ديگر آن مسئلهء ذهن و اين حرفها نيست كه عقل مىگويد هستى مساوى است با نيستى . اين است كه در طبيعت ، « شدن » وجود دارد . به قول شما « شدن » در طبيعت لازمهء تركيب هستى و نيستى است . قبول هم كرديد . اولًا ما مىگوييم اين كه هستى با نيستى تركيب شده يعنى چه ؟ يعنى نيستى نتيجه مىشود از هستى ؟ چگونه نتيجه مىشود ؟ چرا يك هستى به نيستى منتهى مىشود ؟ به چه دليل ؟ يعنى اين تركيب چرا صورت مىگيرد ؟ چون مسئلهء استنتاج كه نيست ، مسئلهء عليت است . شما مىگوييد از تركيب اينها تازه « شدن » به وجود مىآيد . بسيار خوب ، شدن به وجود مىآيد . نفس اين « شدن » يك وجودى است ، يك موجودى است . خودش اولِ بحث است كه آيا اين موجود در وجود خودش [ نيازمند به علت است يا نه ؟ ] « شدن » يعنى حركت . تازه باز بحث حركت [ مطرح مىشود . ] حركت يك امر عينى خالص مىشود نه يك امر ذهنى . همين قدر كه يك امر عينى شد دوباره همهء حرفهاى فلاسفهء قبل از هگل از نو پيدا مىشود كه آيا حركت نيازمند به محرك هست يا نيازمند به محرك نيست ؟ يعنى باز ما برگشتيم به دورهء قبل از هگل . پس هيچ كارى اساساً انجام نداد . اين كه اينها خيال كردند اگر اين دستگاه ديالكتيك را به كار بيندازند ديگر اساساً ماده نيازى به توجيه ماورائى ندارد ، همهء اشتباهات از اين است كه [ آن را به شكل نادرست ] از هگل گرفتهاند . از هگل كه گرفتند ، قسمتى از آن را كه مربوط به كار هگل بوده دور ريختند ، قسمت ديگرش را باقى گذاشتهاند ؛ در صورتى كه اين قسمت لازمهء آن قسمت بوده ؛ يعنى اگر ما فلسفهء هگل را صحيح ندانيم - كه صحيح نمىدانيم - نمىتوانيم آن نيمهاش را دور بريزيم ، نيمهء ديگرش را باقى بگذاريم . جزو دور ريختنىهايى كه لازم بوده [ دور ريخته شود ] همان ضرورت منطقى استنتاجهاست . ديگر ضرورت استنتاجى نيست . وقتى ضرورت استنتاج نباشد ، اصل علت و معلول است . وقتى اصل علت و معلول باشد سؤال از علت هميشه در جاى خودش هست . اين ، نكتهاى است كه خيلى بايد به آن توجه كرد و ما باز هم دربارهء اين نكته توضيح مىدهيم . مكرر دربارهء اين نكته توضيح مىدهيم ، چون نكتهاى است كه حتى ماركسيستها خودشان هم متوجه نيستند يعنى نمىدانند كه اساساً اين سير فكرى ماركسيسم از كجا آمد كه به اينجا رسيد ؟ چرا به اينجا رسيد ؟ يك مرتبه مىگويد اگر ديالكتيك هست پس اين ديگر نياز به توجيه ماورائى ندارد . چرا ؟ اينها در چرايش درماندهاند . اين كه در چرايش در ماندهاند علتش اين است : اين [ مطلب ] از هگل گرفته شده . هگل كه اين حرف را زده ، گو اين كه مبنايش غلط بوده ، ولى بر اساس مبنايش اين حرف ، حرف منطقى بوده . اما شما كه آن مبنا را بهم ريخته و نفى كردهايد ، ديگر