مرتضى مطهرى

327

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

امتناع هم مناط بىنيازى از علت است . امكان مناط نيازمندى به علت است . تا پاى امكان در كار نباشد نيازمندى به علت نيست . حال ما اگر فلسفهء هگل را به اين شكل بپذيريم و به ايرادها و اشكالات اوليه‌اش كارى نداشته باشيم ، ديگر نمىتوانيم به فلسفهء هگل ايراد بگيريم ، بگوييم اين دستگاه ديالكتيك كه از اول تا آخر به شكل استنتاج كار كرده ، آن علتى كه اين دستگاه را به حركت و جريان درآورده چيست ؟ بديهى است كه آن ، صورت منطقى است ؛ آن علتى ندارد . اين است كه خدا در درون اين دستگاه قرار مىگيرد و خدا به عقيدهء او خدا هم هست بدون اين كه به عنوان علت اشياء و علة العلل باشد . پس فلسفهء هگل اين ضرورت استنتاجها را از كجا دارد ؟ از همان جنبهء عقلى بودنش ، منتها عقل و عين را هم يكى مىداند . استفادهء غلط از فلسفهء هگل حال اين ، نكتهء خيلى اساسى است : آقايان آمدند منطق هگل و فلسفهء هگل را به قول خودشان از جنبهء ايده آليستى خارج كردند و به آن جنبهء عينى و مادى دادند ؛ يعنى مىگويند مسئله اين نيست كه صرفاً ذهن استنتاج مىكند ، عين هم همان‌طور عمل مىكند ، يعنى عين هم استنتاج مىكند . آنها اصلًا معتقدند كه عين هم استنتاج مىكند ، چون براى ذهن هيچ اصالتى قائل نيستند . آمدند اين ديالكتيك را از عالم ذهن و از وحدت عين و ذهن هر دو بيرون آوردند و آن را با عالم خارج تطبيق دادند . پس آن جنبهء ذهنىاش را از آن گرفتند ، آوردند به عالم خارج . حالا كه آوردند به عالم خارج ، يك چيز كه از لوازم ذهنى بودن بود ، آن را نمىخواهند از آن جدا كنند چون حيفشان مىآيد آن را از آن بگيرند و آن ضرورت نتيجه شدن هر مقوله‌اى از مقولهء ديگر است . آن ضرورتِ نتيجه شدن مقوله‌اى از مقولهء ديگر خاصيت جنبهء عقلى بودن فلسفهء هگل بود . يا ما بايد فلسفهء هگل را از اول نپذيريم - كه اگر نپذيريم اين جنبه‌اش را هم ديگر نمىتوانيم بپذيريم - و يا اگر بپذيريم بايد جنبهء عقلى بودنش را هم بپذيريم . آن وقت ايندو را تفكيك كردند : جنبهء عقلى بودنش را از آن گرفتند ، ولى اين ضرورت منطقى را ، يعنى اين كه هر مقوله‌اى بالضروره از مقولهء ديگر استنتاج مىشود ، باقى گذاشتند . از اين آقايان مىپرسيم هگل كه اين نتيجه شدن هر مقوله‌اى از مقولهء ديگر را از باب عليت نمىدانست ، عليت را كنار گذاشته بود ، همان استنتاج را به جاى عليت نشانده بود ، آيا شما هم در ماده مىگوييد عليت نيست ؟ شما كه باز آمديد سراغ عليت ! حالا كه آمديد سراغ عليت ، پس تمام آن حسابها بهم خورد . آن وقت تمام حرفهاى شما كه مىگوييد پس ماده خودش خودش را تفسير مىكند ، ماده خودش خودش را توضيح مىدهد ، ماده خودش خودش را خلق مىكند ( اينها تعبيراتى است كه مىگويند ) ، ديگر امكان ندارد ، چون شما دوباره آمديد سراغ اصل عليت ، همين